آبمیوه فروشی های پایتخت

سهراب سپهری در شعر «صدای پای آب» می گوید: «زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است»  تابستان گرم با رنگ های تند مهمان مان کرده، درخت ها سبزتر از همیشه اند، میوه فروشی ها از همیشه رنگارنگ ترند و هوس انگیزتر و آفتاب از همیشه جان دارتر. صدای بازی بچه ها در کوچه ها وقتی فارغ اند از درس و مدرسه و تکلیف و تکلف؛ یعنی زندگی ارزش این همه سختی را ندارد و چه خوب و چه بد، می گذرد. تابستان با تعطیلی مدرسه ها برای مان خاطره هایی ساخته که در روزهای فراغت از درس و دانشگاه و مدرسه هم با شروعش فکر می کنیم باید کاری کنیم کارستان. شاید برای اینکه طبیعت هم همین کار را کرده و هرچه داشته رو کرده  است. هرچند میوه های رنگارنگ تابستان چند وقتی است که بالانشین شده اند و رقم شان انگار که ارز و سکه باشد، بالا می رود که پایین نمی آید  اما نمی شود از نوبر کردن شان گذشت که تابستان می گذرد و دوباره سر و کارمان می افتد به پرتقال و نارنگی و سیب که حرف و حدیث بر سر داخلی و خارجی بودن شان انگار تمامی ندارد. این شماره همه دعوتیم به رنگارنگ های تابستانه!

 

وصف العیش

می جویمت، چنان که لب تشنه آب را…

تابستان بازار گرم آب میوه فروشی هاست. آنقدر که بعضی ها برای همین چند ماه شغل عوض می کنند   یا شغل فصلی پیدا می کنند. در هر محله ای یک آب میوه فروشی پیدا می شودکه پاتوق اهالی محل است و همه آن را به کیفیت می شناسند، درست مثل حکایت کبابی ها. با این حال ما هم چند تایی را معرفی کرده ایم، گذرتان افتاد  امتحان شان کنید.

 

اسموتی داربن/ ویتامین در ویتامین!

بعد از اینکه دستگاه های صنعتی اسموتی ساز وارد بازار شد، مغازه هایی که اسموتی می دادند دست مردم هم سر و کله شان پیدا شد و تعدادشان بیشتر. یکی از اینها اسموتی داربن   در خیابان شریعتی است، بین صدر و پل رومی. تخصصش ترکیب اسموتی میوه ها و تبدیل شان به معجون است. اسموتی های ترش، شیرین و ملس با ترکیب میوه هایی که قرار است این طعم ها را بسازند. اگر از نتیجه طعم راضی نبودید حتما بگویید تا آن را به میزان دلخواه شما برسانند.

 

سعید/ ترکیبی بزن!

معجون، شیک شکلات تلخ، کوکتل مخصوص، شیر توت فرنگی، آب طالبی، شیر موز و بیشتر آب میوه های ترکیبی و فصل توصیه آنهایی است که در اندرزگو آب میوه سعید را به پاتوق خودشان تبدیل کرده اند. اگر گذرتان به اینجا افتاد یادتان باشد که جای نشستن ندارد و ماشین یا پیاده رو می شود محل صرف سفارش.

 

توچال/ اصل و فرع!

توچال در خیابان شریعتی یک جورهایی تبدیل به پاتوق شده. البته دو مغازه دیگر با همین نام در خیابان شریعتی هستند، اما آنکه قدیمی تر است و برای خودش اسم و رسمی به هم زده کمی بالاتر از متروی قیطریه قرار دارد. درباره کیفیت آب میوه ها نظرات ضد و نقیض است، اما حالا که فصل میوه های تابستانه  است احتمال اینکه شما جزو موافق ها باشید خیلی زیاد است. اینجا غیر از آب میوه های طبیعی و میکس به بستنی دستگاهی اش هم معروف است. توچال در شب های تابستان تا دیر وقت باز است.

 

پالیزی/ آخر تنوع!

هرچند میدان پالیزی برای آب میوه خورها پاتوق شده، ولی اینجا هم بعضی از بعضی دیگر معروف ترند. آب میوه پالیزی بیش از هر چیز به تنوع در منو شهره شده، آنقدر که می گویند «می توانید تا آخر عمر بیایید اینجا و هر بار چیز جدیدی سفارش دهید.» بعد از تنوع اما درباره کیفیت باز هم بعضی ها طرفدار دو آتشه اند و بعضی های دیگر ترجیح می دهند آب میوه های قبلا امتحان شده را سفارش دهند و ریسک نکنند. اینجا هم جایی برای نشستن نیست و ضیافت در پیاده رو برگزار می شود! ضمن اینکه پیدا کردن جای پارک هم به این راحتی ها نیست. اگر دنبال جایی برای نشستن می گردید پارک اندیشه گزینه خوبی است.

 

استوایی/ تمام نشدنی!

آب میوه استوایی در فاز یک اکباتان با بهترین آب میوه فروشی های تهران رقابت می کند، برای همین هم شده پاتوق اکباتان  نشین ها. آنها که قبلا هم به اینجا سر زده اند با دیدن تابلویی که عوض شده جا نخورند ؛ چرا كه فقط تابلو عوض شده و همه چیز همان طور است که بود. در توصیف معجون های اینجا می گویند «تمام نشدنی است.»

 

امید

خوبی آب میوه امید در دزاشیب این است که منوی مخصوص هر فصل را دارد و این یعنی از میوه های هر فصل تازه به تازه استفاده می کند. بستنی، شیک، کوکتل و آب میوه و خیلی از ردیف های منو چیزهایی است که امید رفته ها سفارش می کنند که حتما امتحان کنید. یک معجون گلدان هم دارد که در ظرف هایی به اندازه سطل های متوسط ماست سرو می شود و معلوم نیست چند نفره است. اینجا هم مشکل جای پارک دارید.

 

رسپی

شعبده بازی با رنگارنگ های تابستانه!

میوه های تابستان به خودی خود جذابند و می شود صندوق صندوق از هر کدام شان بلعید، اما این روزها شعبده هایی با این میوه های تابستانه درآمده که مرورشان خالی از لطف نیست.

سالاد میوه

اگر بچه های میوه نخوری! دارید یا بعد از رفتن مهمان ها میوه اضافه آمده   یا اصلا در هیچ کدام از این شرایط نیستید و فقط دل تان می خواهد طعم های تازه را تجربه کنید، سالاد میوه را امتحان کنید.

چی لازم داریم؟

هندوانه خرد شده: چهار پیمانه، توت فرنگی برش خورده: دو پیمانه/ هلو و شلیل متوسط: از هر کدام دو عدد/  انگور بی دانه، آب لیموی تازه/ نعناع تازه خرد شده: یک چهارم پیمانه/ عسل: یک قاشق غذاخوری

چطوری درست کنیم؟

هلو و شلیل را خرد کنید با هندوانه، توت فرنگی  و انگور داخل ظرفی با هم مخلوط کنید. بعد آب لیموی تازه، نعناع و عسل را که در ظرف دیگر مخلوط کرده اید به میوه ها اضافه کنید و همه را هم بزنید. ظرف را یک ساعت در یخچال بگذارید تا خنک شود. ترکیب هر کدام از میوه هایی که دوست دارید می تواند سالاد میوه شما باشد، فقط سردی و گرمی میوه ها و شرایط مزاجی خودتان در نظر بگیرید.

 

ترشی میوه

بد نیست بدانید که همه چیز را می توانید به ترشی تبدیل کنید، فقط اگر بدانید با چه چیزهایی می توانید طعم بهتری از ترکیب آنها با سرکه بسازید. برای ترشی میوه های تابستانی، میوه هایی را انتخاب کنید که موقع مخلوط شدن با بقیه له نشوند.

چی لازم داریم؟

سیب گلاب، هلو، شلیل، خیار، گلابی: از هر کدام چهار عدد/ انبه سفت: دو عدد/ زردآلو: هشت عدد/ سیر: چند حبه/ سبزیجات معطر: مقداری/ نمک و فلفل، گلپر و سیاه دانه

چطوری درست کنیم؟

میوه ها را بعد از شستن خشک و نگینی خرد کنید. سبزی های معطر را به اسم سبزی ترشی بخرید، ریز ریز کنید. پودر گلپر، سیاه دانه، پودر سیر و نمک یادتان نرود. چاشنی ها را با هم مخلوط کنید و بعد از هر لایه مخلوط میوه که در ظرف می ریزید روی میوه ها بپاشید. آخر کار ظرف را با سرکه پر کنید. یک هفته در ظرف را باز نکنید. بعد از باز کردن در ظرف آن را در یخچال بگذارید.

 

شعبده بازی

یكی بود، یكی نبود

بدتر از مهمان!

میوه های تابستان آنقدر هوس انگیز و ولع برانگیزند که آدم بزرگ ها هم وقتی آنها را می بینند «دامن از دست می دهند»، چه برسد به بچه ها. همین موضوع دستمایه روایتی است که بهاءالدین خرمشاهی  محقق، مؤلف و مترجم از تجربه مهمانی تابستانه خود نوشته است:

«حاضر بود سرش بشکند و گوشه نرخ و نانش نشکند. انوری، شاعر قصیده سرا و سخنور توانای قرن ششم هجری، این قطعه دو بیتی را در وصف هیچ کس مناسب تر از او نمی توانست بگوید: «خوان خواجه کعبه است و نان او بیت الحرام/ نیک بنگر تا به کعبه جز به رنج تن رسی… بر نبشته بر کنار خوان او خطی سیاه:/ لم تکونوا بالغیه الا بشق الانفس» (مصراع آخر برگرفته از عبارت قرآنی است که ترجمه اش این است: جز با به رنج انداختن تن و جان خویش به آن نمی توانید رسید).

باری، مانند معدود سختکوشانی که فاتح اورست اند، در آن دژ تسخیرناپذیر راه یافتیم و از بابت این فتح نادر که از فتوحات نادرشاه نادرتر بود، به طرز اندوهگینی شاد بودیم. زنگ در زدن، به قول قدما دق الباب. انتظار، گشودن در، خنده نقابدار یا نقاب خندان. صدور سر و صداهای اضافی و بالا بردن ولوم صدا به علامت اینکه از دیدار ما خوشوقت و حتی خوشبختند. بفرمایید بالاتر. آنجا خوب نیست. این بالا بنشینید که روبه روی کولر هم نیست و پرسش فریبنده که اول چای بیشتر دوست دارید یا شربت. بله؟ نه، به گمانم در این فصل اول شربت بهارنارنج مناسب تر است.

در گوشه ای از هال/ پذیرایی که با نشستن در آن ایوان کسرا، به ما حالی از پذیرایی دست می داد، در جایی که به آسانی دسترس نبود و به مدد میزهای کوچک و صندلی های نابجا، صعب العبورتر از آشیانه عقاب در الموت شده بود، یک ظرف بزرگ مسین و کنده کاری شده کار اصفهان بود که در آن انبوهی میوه از سیب لبنان تا گیلاس مشهد و موز و انبه هندی تازه به ایران رسیده، روی هم کوت شده بود.

باری مهمانان موضع گرفتند و مستقر شدند. غوغای چپ اندر/ چمن در قیچی احوالپرسی های متقاطع و پاسخ های چندگانه و چندگونه آغاز شد. پسر پنج، شش ساله صاحبخانه به نحوی که نزدیک بود از نگاه ریزبین و رازبین بنده هم پنهان بماند، شروع کرد خرچنگ وار، از عرض به هدف راهبردی خود که همان تل میوه بود، نزدیک شدن. خانم صاحبخانه که اگر هم قهرمان پرتاب دیسک بود نه گرفتار بیماری دیسک کمر، نمی توانست آن طبق سنگین را جابه جا کند، به سلیقه خود در زیردستی های هریک از مهمان ها از هر میوه ای نمونه ای می گذاشت و با کارد و چنگال و نمکدان برای خیار، در ظرف دیگر، در جلوی میز هریک از مهمان ها قرار می داد و سخت سرگرم باز کردن پوست موزها برای اینکه حتما خورده شود و پوست گرفتن خیارها – که مهابت و صلابت خیار غبن فاحش داشتند – شده بود و از میمنه به میسره می رفت و به همه شش، هفت تن مهمان رسیدگی می کرد. اغلب مهمان ها هم به تلنگری، اول نارنگی ها را خلع لباس می کردند. صدای به هم زدن بعضی لیوان های شربت هم بازار را آشفته و موقعیت را برای پسرک شیطان صاحبخانه که با حرکات آهسته و مطمئن تانک وارش به تپه استراتژیک تل میوه نزدیک شده بود، مناسب تر می کرد. سنش هم اقتضا نمی کرد که در بحث ها، حتی احوالپرسی ها و حرف های باری به هر جهت که مخصوصا در نیم ساعت اول مهمانی ها زده می شود، شرکت کند و به نیروی غریزه دریافته بود که دیگر بلبشو برای یک تابستان میوه خوردن، بهتر از این نمی شود و بدون دانستن شعر حافظ، به مدلول «وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی» عمل می کرد. به دقت و مسلسل وار خشابگذاری می کرد و پوکه پوست نارنگی و موز به طور اتوماتیک در گوشه ای که پدرش به آن دید و تسلط نداشت، انباشته می شد. حتی آشغال میوه ها را از ظرفی به داخل سینی می ریخت که گناه خوردن میوه ها را به گردن هنگ هماهنگ مهمان ها بیندازد.

بیشتر از سه موز و یک انبه و چهار نارنگی و چند مشت گیلاس خورده بود که شست پدر مهربان نما و خونسردنما و بخشنده نما و در باطن مهمان گداز و ظاهرا مهمان نوازش خبردار شد. میوه مهم نیست، اما بچه باید تربیت و ادب داشته باشد. حیف که حضور مهمان ها این تادیب و گوش پیچان را به تاخیر می انداخت، اما خون خونش را می خورد. به خصوص که مهمان ها به همدیگر اطلاع می دادند که مثلا نارنگی خیلی شیرین و در این فصل نوبر است و هم آنها و هم موزها پاکستانی اند و از هیچ سفارش و تشویقی به همدیگر خودداری نمی کردند. به طوری که تنها کاری که برای صاحبخانه مانده بود، با دل خونین، لب خندان آوردن بود و برای خانم صاحبخانه، خالی کردن آشغال میوه ها از زیردستی ها به داخل سطل و سطل های کوچک را به آشپزخانه بردن و در سطل اصلی خالی کردن و ظرف خالی را تمیز کردن و بازگرداندن.

در این اثنا، پدر به رستمی تبدیل شده بود که باید به هر قیمت حساب سهراب را می رسید. پدر چاره را در فن و ترفند دید، نه خشونت لخت و برهنه، بنابراین به بهانه های مختلف مثلا تعارف نمکدان به مهمانی که خیار پوست می کند یا پاکسازی و بهترسازی میز فلان مهمان، حرکات زیگزاگی می کرد و سرانجام با سه حرکت، جایش همجوار پسر شد که همچنان گرد و خاک می کرد و با استفاده از حضور امنیت آور و مصونیت بخش مهمان ها، تلافی کم میوه خوردن تابستان های گذشته را هم درآورده بود و فقط مانده بود تابستان امسال و حاضر. تا سرانجام، یک بار که دستش را مثل بازوی جرثقیل با حرکات افقی و سپس عمودی به سراغ محموله جدید فرستاد، پدر که با هر یک خنده خونسرد نما، یک قلپ خون خورده بود، بی اختیار در حالی که از خود بی خود شده بود، با هر دو دستش محکم به شانه های پسرک که شمر هم جلودارش نمی شد، کوبید و دهن خشمگینش بی اختیار فریاد زد: «بچه بس کن، تو که از مهمان هم بدتر کردی!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *