كوهنوردی در تهران

كوهنوردی از روزگاران قدیم محبوب ساكنان تهران بوده است. عده ای برای تماشای شهر از ارتفاعات به آنجا می روند و جمعی برای فرار از آن؛ گاهی برای خلوت كردن و گاهی برای نفس كشیدن. به خصوص این روزها كه شهر در دود گم شده است. تهران ارتفاعات بسیاری دارد.مسیرهای مختلفی كه هریك از یك سوی این شهر به قله توچال ختم می شوند؛ دركه، دربند، كلك چال و دارآباد.از هركدام كه بروی هدف یكی است اما هر كدام از این مسیرها با تفاوت هایی كه در شكل ظاهری شان دارند، اندك اندك به آدم های به خصوصی تعلق پیدا كرده اند. آنگونه كه می توان در هر كدام از این مسیرها ردپایی از یك قشر یا طیف خاصی از مردم را دنبال كرد.هركدام از این مسیرها به پاتوق عده ای بدل شده كه در كنار كوهنوردی و لذت بردن از زیبایی های طبیعت خواسته های دیگری را نیز طلب می كنند. تا جایی كه این خواسته ها خود به فرهنگی جاری در هركدام از این مسیرها بدل شده و به واسطه آن می توان افرادی تقریبا با یك نگرش مشابه را در میان این راه های پرپیچ و خم سراغ گرفت. به ویژه آخر هفته ها كه مردم به واسطه تعطیلی، میل و رمق بیشتری برای ورزش، تفریح و فراموش كردن آنچه در هفته بر آنها گذشته دارند. به راستی دامنه های تهران در روزهای آخر هفته التیام بخش اند؛ هركدام با شكل و شمایل خودشان.

 

چه داستان ها كه اینجا نداشتیم!

پنج شنبه های دركه. سرد باشد و برف گیر، گرم باشد و مطبوع، باد بوزد یا آفتاب مستقیم بتابد، فرقی نمی كند. قرارها سر جایش باقی است.پنج شنبه های دركه است با طرفداران به خصوصش  كه برای بحث و گفت وگوهای شیرین سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ارتفاعات را انتخاب می كنند. پلنگ چال در ارتفاع ۲۵۵۰ متری از سطح دریا با خوابگاهی نزدیك به 70 نفر و كافه و رستورانی دلنشین هدف اصلی است. از میدان دركه كه قدم به سوی ارتفاعات بگذارید دو تا دو ساعت و نیم طول می كشد كه به پلنگ چال برسید.گرگ و میش صبح كه می شود، میدان دركه با حضورِ اندك سحرخیزان رنگ می گیرد. نانوایی داخل میدان از اذان صبح تنورش را آماده می كند تا از همان خروس خوان نانی به كوهنوردان بدهد. وقتی بر قامت صف نانوایی افزوده می شود، چراغ های یكی از سوپرماركت های داخل میدان نیز روشن می شود. صاحب مغازه كتری آب جوش را آتش می كند و تكه های بسته بندی شده پنیر و قوطی های عسل را بیرون می چیند.سر كه بچرخانید نخستین مینی بوس «فیات» خط تجریش-دركه با دود سیاه غلیظش وارد میدان می شود و مسافرانی ساك به دوش و پوتین به پا، با چوب های كوهنوردی و عینك های آفتابی شان از مینی بوس پیاده می شوند و می زنند به دل كوچه های منتهی به كوه. شاید این مینی بوس ها تنها مسیر دسترسی آنهایی باشد كه اتومبیل شخصی ندارند.اخرایی آفتاب كه نیمه بالایی خانه ها را روشن می كند، شخصی سوارها هم با اتومبیل های گران قیمت، با سواران طبیعت دوست شان برای آغاز روزی مطبوع می آیند و قفل به فرمان زده، بند كفش سفت می كنند و بند كوله محكم. برای رسیدن به مقصد دو راه وجود دارد. راهی كه از كنار حسینیه دركه و از وسط بازار و روستا عبور می كند و مسیر كنار رودخانه كه قبل از میدان دركه از كنار خانه معلم چون میانبری در دل راه سر باز می كند و تا پای كوه آسفالت است اما بیشتر مشتریان دائمی این ارتفاعات راه اول را انتخاب می كنند و از میان كوچه های تنگ و دست نخورده دركه میان باغ های ابتدای راه پا می گذارند و روز شروع می شود.

 

بهرام دبیری ؛رفیق 47 ساله  دركه

بهرام دبیری (نقاش و هنرمند )، پای ثابت این ارتفاعات است. می توانید در همان ساعات نخستین صبح در همان خروس خوان سحر آماده و قبراق برای پیمودن راه، او را رویت كنید. در نخستین پیچ با لبخندی بر لب و سینه ای بر افراشته و سری گردن فراز در مسیر گام گذاشته است.سری تكان می دهم و زیر لب سلام می كنم و قدم هایم   را نزدیك تر.«اصلا فضا، معماری و بوی خاك و نای این كوچه ها جلا می ده وجودت رو. مثله یه قلب می مونه اینجا برای این شهر نفرین شده كه هی بیشتر و بیشتر شبیه كشتارگاه میشه.»صحبتش كه تمام می شود به من نگاه می كند. مطمئن می شوم كه روی سخنش با من بوده. بنابراین نزدیك می شوم.

 

چند ساله كه میان كوه هستید؟

 

تازه كاری؟(خنده)

بله!

 

من رو می شناسی؟

 

بله! آقای دبیری. مگه شما رو می شه نشناخت؟!

اینجا تنها ارتفاعی است كه هنوز دست نخورده.

 

آدمایی كه میان هم انگار همین جورن.

 

آره! عده زیادی از این افراد از همون قدیم الایام موندن.

 

شنیدم پنج شنبه های اینجا از قدیم الایام فضاش فرق می كرده؟

 

آره خب! از همون سال 49 كه دانشگاه قبول شدم، یكسری از آدم ها رو دنبال می كردم و دوست داشتم بهشون نزدیك بشم. آدم هایی كاملا متفاوت و البته متفكر و گوشه گیری بودن. هیچ وقت هم مشهور نشدن.با هم می اومدیم اینجا.از چهارشنبه شب برنامه اش رو می چیدیم تا بتونیم پنج شنبه صبح اینجا باشیم. اینكه از مركز شهر بزنی و بیای برسی به اینجا خودش خیلی تأثیر داشت؛ بی پولی، سختی راه، بی وسیله.

 

همه هنرمند بودین؟

 

(مكث می كند و با نفسی عمیق. به دامنه ها و درخت ها می نگرد) نه اتفاقا! اون موقع جو خیلی سیاسی بود و ما هم در آن فضا داشتیم نفس می كشیدیم.

 

شنیدم هنوز هم همون آدم ها میان اینجا و جمع می شن كنار هم.

 

البته اون هایی كه زنده موندن.خیلی هاشون كه تا همین دو، سه سال پیش هم می اومدن، ولی دیگه نمی تونن. یكی یكی مریض میشن و خونه نشین.(در سكوت و میان نغمه خوانی پرنده ها هر چند ثانیه یك بار نفس عمیقی می كشد و راه را پی می گیرد.) كوه به آدم حس استحكام و اتحاد میده درحالی كه به شدت لطیف و زیبا هم هست.

 

با چه كسایی می اومدید اینجا؟

 

دوستایی در دانشكده پلی تكنیك داشتم كه خیلی آدم های منضبط و البته سیاسی بودن. بسیار شور و هیجان داشتن. گروهی بود كه یك عده از همون دانشجوهای پلی تكنیك   همون دانشگاه تشكیل دادن بدون اسم و عنوان. من هم از دانشكده هنرهای زیبا می رفتم به جمع اینا.یادم می آد یه روزی یكی از بچه ها گفت جلسه مون رو باید جاشو تغییر بدیم.

 

معروف بود؟

 

مرتضی نراقی بود. دانشجوی مهندسی صنایع؛ جزو اولین ها.

 

اومدین اینجا بعدش؟

 

یادمه می گفتن احمد محمود و یه عده از آدم های دور و برش اینجارو ر پاتوق كردن.اینجا یه جورایی شبیه كافه های وسط شهر شده بود، فقط فرقش این بود كه همه   چیز اینجا مخفی بود.

 

فعالیت سیاسی هم می كردین؟

 

راستش نه اما دلم می خواست كه بین شون باشم. بحث كردن هاشون به من حسی می داد كه خیلی قوی بود.اون موقع همه كلا رویكردها و دیدگاه های اجتماعی اصیلی داشتن. همه طرفدارهای پرو پاقرص طبقه كارگر و پیرو نگاه سوسیالیستی بودن.

 

از همه طیفی می اومدن اینجا؟

 

بله! نویسنده، استاد دانشگاه، ورزشكار، نقاش. یك  بار حتی اینجا محمود دولت آبادی رو دیدم. تعجب كردم؛چون طیف زیادی از نویسنده ها پاتوق های مخصوص خودشونو داشتن و هیچ وقت اینجا رو انتخاب نمی كردن.البته اینها مثل بعضی از هنرمندایی نبودن كه اومدن بین این جمع رو كسر  شان خودشون بدونن. مسیرشون با ما یكی بود، فقط فضای خودشونو داشتن.

 

از این سمت بریم؟

 

نه! مستقیم.

گذر كنار رودخانه به واسطه پلكانی به راه اصلی می پیوندد. از همان جاست كه سر و كله استراحتگاه ها و قهوه خانه ها پیدا می شود. اولین مغازه البته وسایل كوهنوردی می فروشد؛ پوتین، عینك آفتابی، بادگیر، كوله، فلاسك و قمقمه، عصای كوهنوردی و جوراب های پشمین و چیزهای دیگر. همه را در میانه مسیر قرار داده است.

كنار فروشگاه نخستین فروشگاه بین راهی است كه بیشتر لواشك و آلوچه و تنقلات دارد.

دو دیگ بزرگ آب معدنی هم در كنار مغازه گذاشته است. هركس كه می رسد بدون هیچ برو برگردی آب معدنی می خرد و می رود. حوض بزرگی در سمت راست مسیر در برابر مسیرش گذاشته و صدای خفیف آواز «علیرضا افتخاری» به گوش می رسد. پیرامون حوض زیر سایه بان صندلی چیده و از آنجا آخرین نشانه های زندگی در روستای دركه قابل رویت است.

به اینجا كه می رسیم، آقای دلیری لیوانش را درمی آورد و برای خودش می ریزد: همیشه اینجا یك لیوان چای سبز می خورم و بعد ادامه می دم.

 

شما معمولا ساعت چند می آیید اینجا؟

 

جوان كه بودیم از 3یا 4 شب می آمدیم و در تاریكی زیر نور  ماه یا در گرگ و میش صبح تا آنجا كه می توانستیم می رفتیم جلو. مدت زیادی از مسیر اصلی می زدیم و می رفتیم «چین كلاغ».همین الانش هم اگه بلد نباشی گم میشی؛ خیلی مسیر عجیب و غریبیه.

یه زمانی باید از جاهای صعب العبوری می رفتیم كه هر بار چشمامونو می بستیم و از ترس نفس مون حبس می شد. خوبی اینجا به اینه كه یه مدت كه بیای حسابی لم كار دستت می آد.

 

الان كه دیگه چهار صبح نمیاین نه؟

 

(خنده بلند) جانشو ندارم. رفیق های گرمابه و گلستان مون هم دیگه نیستن.

 

كیا؟

 

حسن چراغچی، مرتضی نراقی و تهمورث میر امین. اینا هیچ كدوم هنرمند نبودن اما خوب بحث می كردن. خیلی باهاشون ساخته شدم. البته اینجا حسنی داره كه گاهی هر از چندگاهی یه دوست دوری رو هم می بینی. هنوزم اینجا خیلی از دكترهای دانشگاه تهران و بهشتی و علامه میان، هنوزم گاهی سر و كله آدم هایی مثل هوشنگ مرادی كرمانی، شمس لنگرودی و عده دیگه ای پیدا می شه. همین حالا نگاه كن اون دكتر مرشدیه كه داره میاد، برای خودش یه گنجینه است. بریم یه سلام و احوال پرسی بكنیم.

 

وسوسه انار

بهتر دیدم كه استاد دبیری را با دوستش، دكتر مرشدی تنها بگذارم. با استاد دبیری دو ساعت دیگر در پلنگ چال قرار می  گذارم تا همدیگر را دوباره ببینیم. از اینجا تا پلنگ چال سه توقفگاه اصلی وجود دارد و سه مسیر فرعی برای اتراق كردن.از نخستین فروشگاه مسیر تا نخستین استراحتگاه 20 دقیقه فاصله است؛ مسیری كه مملو از قهوه خانه ها و رستوران هاست. صدای تار و عود از دل قهوه خانه ای بلند شده كه انار های دانه كرده و قاچ خورده را به موازات ورودی در قهوه خانه اش در كنار كاسه های ازگیل چیده است. سماورش غل می زند.از دور صدای تلق تلق سرپوش سماور و لرزش قوری روی آن برای خوردن چای وسوسه ام می كند.داخل می شوم و شیر آب را باز می كنم.آبی به سر و صورتم می زنم. صورتم را خشك می كنم و ساك را از دوشم درمی آورم و چهارزانو روی تخت چایخانه می نشینم و یك چای نبات دبش سفارش می دهم. چای نبات اندكی از چای ساده گران تر است. چای ساده هزار تومان است و چای نبات دو هزار تومان.پیرمردی را می بینم با موهای شانه زده و لباس ورزشی بهاره، با پارچه ای شبیه   دستمال گردنی به دور گردنش به همراه یك مرد و زن جوانی كه یكی با ست خاكستری آدیداس و دیگری با ست بنفش و كلاهی قرمز مقابل پیشخوان چایخانه می ایستند؛ تا پول املتی را كه خورده اند، حساب كنند. فروشنده می گوید «دكتر قابلی ندارد.» و دكتر محكم بر شانه پسر جوان می زند و از او تشكر می كند.

 

فروشنده: هزار تومانی نداشتین؟

 

پیرمرد: چقدر شد مگه؟

 

فروشنده: دو تا املت تك نفره شد 12 تومن، سه تا هم چایی شد شیش تومن؛ هیجده تومن. من خرده ندارم بدم بهتون. شرمنده!

 

پیرمرد: باشه آقا! بعدا حساب می كنیم.

وقتی می خواهد از در چای خانه خارج شو د به من صبح بخیر و خسته نباشید می گوید. یك لحظه می شناسمش. دكتر همایون رضا است؛ از استادان بنام جامعه شناسی. چایم را سریع سرمی كشم تا به آنها بپیوندم  اما هوس انارها مرا از حركت باز می دارد.

كاسه ای چنده؟

 

فروشنده: 10تومن.یه لیوان آب طبیعی شو برات بگیرم می شه 8تومن. ازگیل هم نوبرانه است. این كاسه  20 هزار تومان.

 

 

داستان های عمو جمشید

از دور دكتر رضا و دو همراهش پیدا هستند، اما خیلی دور شده اند. ارتفاع 2200 متری از سطح دریا مسیر كمی صعب العبور و پیچ راه در میان قهوه خانه ها تندتر و تندتر می شود. به نخستین مسیر پلكانی كه می رسیم با سختی كه شیب تند را رد می كنیم، به راه مسطحی كه از میان دو سری چای خانه عبور می كند، می رسیم كه عمو جمشید با فرغونی پر از گردو نشسته است.عمو جمشید همیشه با میوه های فصلی اش، با لبخند گرمی كه بر لب دارد، به كوهنوردان انرژی می دهد.همیشه سال یك لا پیراهن آستین بلند بر تن دارد با شلوار پارچه ای و عینك سیاه خاك گرفته.با دست های پینه بسته اش گردویی پوست می كند و تعارفم می كند.عمو جمشید آدم های زیادی را اینجا دیده است.

 

عمو رونق داره یا نه كاسبی؟

 

خدا بركت بده ما دل مون به این آدم ها خوشه كه میان و میرن. سرت سلامت.

 

هنوزم رونق داره اینجا؟

 

پس چی! اینجا همیشه زنده است.

 

عمو دلم می خواد یه دونه از اون خاطره های نابت  رو برام بگی.

 

خرج داره.

 

شما دستور بده.

 

دو تا چای دبش بریزم با هم بخوریم.

 

این چه حرفیه آخه.

 

یه الاغی داشتم- خونه ام تو همین باغه. اینجا اگه ببینی كنار رودخونه حسابی فضاش بازه- خلاصه یه درخت گیلاس این وسط بود كه حسابی پت و پهن بود. الاغ مو می بستم به این. یه روز اومدم دیدم سه تا جوون اینجا نشستن زیر این درخت و دارن كتاب می خونن. چون اونجا نشسته بودن دیگه الاغ مو نبستم به درخت. یه كوزه  رو الاغه بود كه می بردم آب می كردم، سنگین بود. به یكی شون گفتم بیا و این كوزه رو ببر آب كن. من هر جمعه كه از باغ برمی گشتم اینارو می دیدم.

البته تابستون بود.اینا كم كم وسط درس شون این الاغ من رو می گرفتن و مثل اینكه استراحت كنن دو تاشون شروع می كردن به آهنگ زدن و یكی الاغ سواری می كرد. گذشت تا اینكه یه بار گذرم افتاد به شهر. تو اتوبوس بودم خانمی كنار من بود.یه لك بزرگم رو صورتش داشت. به من گفت می خوام برم ناصر خسرو «گاراژ تی بی تی». اون موقع ها اتوبوسا از اونجا می رفتن این شهر و اون شهر. ترمینالی تو كار نبود. منم می خواستم برم بازار.

گفتم من میرم اون سمتی. گفت می شه چمدون منو بیاری، سنگینه. ما هم چمدون شو گرفتیم و كلی حرف زدیم و رسیدیم به ترمینال یهو دیدم یه مشت مأمور شهربانی سوت زنون ریختن سر من. یه آن نگاه كردم دیدم از زنه خبری نیست. مارو دستبند زدن و بردن شهربانی. چمدونو باز كردن یهو دیدم توش یه عالم «هروئین». اون سال ها كسی نمی دونست چیه این. اصلا من مونده بودم كه كی فهمیده، چی شده؟! دیگه ما رو بردن تو اتاق بازجویی و شروع كردن به پرس وجو. یه وكیلی بود گفتن بیاد. اون حرف های من رو كه شنید، گفت، من این كاره نیستم ولی گفتن قبلش باید یكی از فرمانده های ارشد ارتش رو ببینی. گفتن آدم خوبیه و هواتو داره. نمی دونستم براچی باید فرمانده ارتش رو ببینم.  رفتم اونجا ته یه اتاق طول و دراز؛ یه میزی بود و آقایی با موهای چرب كرده و صورت تراشیده نشسته بود پشت میز. دود سیگارش دور چراغ می چرخید. من سلام كردم جواب مو نداد. رفتم جلوتر. یهو دهن شو باز كرد و هرچی فحش آبدار بود نثار من كرد. گفت من رو به خاك سیاه می شونه به خاطر این كار. تا خواستم ماجرارو بگم یه دفعه شونش تكون خورد و گفت برو بیرون وگرنه با تیپا می ندازمت بیرون. یه آن دوزاریم افتاد، گفتم باشه میرم ولی یه سؤالی دارم. گفت:«زرتو بزن» گفتم، شما یكی از او سه نفری نیستین كه می اومدین دركه زیر اون درخت درس می خوندین؟ گفت«خب كه چی؟» گفتم من همون عمو جمشیدم كه الاغ داشت. آقا! یه آن از جاش بلند شد و اومد یه نگاهی به من انداخت و سفت منو بغل كرد. هی گریه كرد، گریه كرد. منو نشوند برام چای و قهوه آوردن. بعد یه تلفن زد و یه پاكتی آورد داد دست من گفت تا نرفتی بیرون بازش نكن. آخرش هم یه ماشینی گرفت و گفت برو، برو به زندگیت برس. بهش گفتم اون دو تای دیگه ای كه باهات بودن كیا بودن ؟ گفت یكی اش پسر یكی از استادان معروف و دیگری هم دكتر معروفی بود كه الان گمونم آمریكا باشه.من دیگه هیچ وقت ندیدمش اما اون حركت شونه اش موقعی كه آواز می خوند یادم بود. همون نجاتم داد.

پیرمردی كه كمی لنگ می زند و آرام آرام سرازیری ارتفاعات را می پیماید، از دور هیاهویی به پا می كند. عمو جمشید به استقبالش می رود و او را در آغوش می گیرد. به احترام تازه  وارد از جایش برمی خیزد. عمو را می بوسم و به راه خود ادامه می دهم در انتهای این راه مسطح. فضای عریضی در كنار رودخانه وجود دارد.به ساعتم نگاه می كنم 20 دقیقه گذشته.اولین توقفگاه است كه به توقفگاه «هلال احمر» معروف شده است. آنجا هم چای خانه هست، هم رستوران و هم سرویس های بهداشتی نوسازی كه در برابرشان صف طولانی كشیده شده است. پسری سیه چرده با موهای وز كرده و خاك گرفته روی سنگی نشسته و تار می زند.زیر لب «ای ساربان،  ای كاروان، لیلای من كجا می بری…» را می خواند. چیزی در برابرش نیست كه كسی بخواهد برایش پول بریزد. لحظه ای برسنگی تكیه می كنم تا نواختن اش را ببینم.

خورشید كاملا بیرون آمده و بر دامنه های مقابل می تابد.اندكی نگذشته كه دسته ای از زنان از دور به من نزدیك می شوند. می شمارم؛ 10 تن.با روسری ها و كلاه قرمز و مانتوها و كفش هایی سیاه. عینك آفتابی بر چشم و دستكش نخی در دست. در سكوت لحظه ای روی پسرك تار زن مكث می كنند و در سكوت پیش می روند. چند قدمی طی نكرده كه در كنار سنگ بزرگی در مسیر رودخانه اطراق می كنند.

نمی دانم به آنها نزدیك شوم یا نه  كه نوشته ای روی ساك یكی از آنها در چشمم جلوه می كند:«ما را بپذیرید. ما قبلا شكسته بودیم و حالا خودمان را ترمیم می كنیم.» صدای رودخانه نمی گذاشت صحبت های شان را بشنوم.از پوست صورت و دندان های یكی در میان ریخته شان پیدا بود كه تازه از بند آزاد شده اند و مواد  مخدر را رها كرده اند.

 

كتابفروشی در قله

حدود 10 دقیقه از اقامتگاه اول كه بیرون می زنید دوباره سر و كله قهوه خانه ها پیدا می شود  اما تك و توك هستند و خلوت. زمین در ارتفاع 2300 پایی دوباره مسطح شده است. به آنجا می گویند، منطقه «آزغال چال». به پیچ كه می رسیم صدایی بلند می شود. كتابفروش مشهور دركه مشغول چیدن كتاب ها و خوش و بش كردن با كوهنوردان است.

همه عابران او را می شناسند و برایش دست تكان می دهند. مجموعه اشعار احمد شاملو، داستان های ابراهیم گلستان، مجموعه داستان های احمد محمود، «لوطی كه عنترش مرده بود» و كتاب هایی در باب سیاست و جامعه شناسی كه همه زیر سایه بانی پهن شده اند. مردی سراغ «مدایح بی صله» شاملو را می گیرد. او كمی در فكر فرو می رود و یكباره به داخل اتاق یا انباری می رود كه پر از كتاب است. مرد روی كتاب ها چمباتمه می زند و شروع می كند به ورق زدن آن ها. به راه كه می نگرم حسابی شلوغ شده است. عده  ای در حال پایین آمدن هستند و عده بیشتری هم به سوی دامنه ها در حركت. وقتی كتابفروش بر می گردد، با او شروع به صحبت می كنم.

 

شما چند ساله كه اینجایید؟

 

كوچ نشینم. از سال 63 اینجارو دارم. رفیقام همه می اومدن اینجا. از خیابون انقلاب اومدم اینجا و این كتابفروشی رو زدم. بالاخره یه پول بخور و نمیری هم هست. آخر هفته ها میام معمولا همیشه اینجا شلوغ نیست. رفیقام هم معمولا همین آخر هفته ها میان.

 

مشتری هاتون چه كسانی هستن؟

 

من یه سری مشتری ثابت دارم كه براشون كتاب های نایاب پیدا می كنم و می آرم و بقیه هم كتاب هایی كه خودم دوست دارم اینجا باشن تا آدم های گذری كه میان و میرن، چشم شون بیفته به این ها.شاید دل شون بخواد و یكیش رو بردارن و ورق بزنن یا بخوان بردارن ببرن.

 

كنام پلنگ!

از كتابفروش جدا می شوم. پس از 10 دقیقه باز باید از روی رودخانه عبور كنم. مرد خطاطی را می بینم كه اشعار حافظ و مولانا را روی كاغذ می نویسد و به كوهنوردان می فروشد، قلمش را جوهری می كند و روی كاغذ می كشد. كلاهی شبیه كلاه گردشگرها بر سر دارد، با چهره ای سبزه و عینك آفتابی «ریبُن» به چشم.  روی صخره های پیرامونش هم خطاطی كرده است.افراد زیادی كنار دیوار می ایستند و عكس یادگاری می گیرند و بعد به راه خود ادامه می دهند.اینجا شاید آخرین استراحتگاهی باشد كه دسترسی به آن راحت است.از كنار خطاط كه عبور می كنیم، مسیر صعب العبورتر می شود. اندكی بعد، در نیمه راه دركه به پلنگ چال در ضلع غربی ارتفاعات مشرف به رودخانه، دره ای پردرخت وجود دارد كه به دره «كارا» موسوم است.این شبه جنگل، با درختان میوه و چشمه ای زیبا، حدود 40 تا 50 دقیقه از مسیر اصلی دركه – پلنگ چال فاصله دارد.در مسیر رسیدن به آنكه مسیری باریك در دل دره هایی مرتفع است در شیار میان دو كوه بلند، آبشار عظیمی قرار دارد كه صدایش به موسیقی همیشگی آن مسیر بدل شده است.جز معدود ماجراجویانی كه سختی های این مسیر را به جان می خرند و به دل دره ها می زنند، دیگران برای رسیدن به پلنگ چال عزم خود را جزم كرده اند و با سرعت به سوی ارتفاعات می روند. یكی آواز «دل بردی از من به یغما  ای ترك غارتگر من…» می خواند و دیگری دوربین عكاسی به دست، زیبایی های طبیعت دركه را ثبت می كند. گه گاه صدای ویز ویز موسیقی از میان هد فون هایی كه در گوش كوهنوردان است هم به گوش می رسد.در میانه راه صندلی هایی هست كه عده ای روی آن مشغول خوردن چای و گاهی سیگار كشیدن اند؛ معمولا هم پا به سن گذاشته.كمتر می توانیم در میان حاضران جوانی ببینیم.اگر جوانی هم باشد به قصد كوهنوردی آمده و معاشرتی سخت با پا به سن گذاشته ها دارد.

در ارتفاع 2450 متری در ادامه مسیر پاكوب شده جنگل كارا به قله های «دوشاخ» و «چین كلاغ» می رسیم.راهی پرشیب كه بدون راهنما یا آمادگی برای كوهنوردی حسابی خطرناك است.مسیری كه در بسیاری از اوقات به خصوص در فصل های سرد سفید پوش است و بهمن گیر. آدم های بسیاری در این منطقه زیر بار بهمن دفن شده اند. تابلوی بزرگی در این منطقه نصب شده كه روی آن نوشته: «هرگز از مسیرهای اصلی خارج نشوید.زمان لازم را برای مسیر بازگشت درنظر بگیرید.مسیر كوهپیمایی نباید پر شیب، سنگی و در كنار پرتگاه باشد.»

از كنار ساختمانی شبیه   مسجد یا حسینیه مسیر دو شقه می شود. هر دو به یك نقطه ختم می شوند.یكی سراشیبی بیشتری دارد و دیگری هموارتر است. پایان هر دو پناهگاه «پلنگ چال» است؛ میعادگاه بیشتر كوه پیمایان ارتفاعات دركه. جایی در 2550 متری از سطح زمین و بعد از دو ساعت و نیم پیاده روی.برای ورود به این پناهگاه باید 1000تومان ورودی بپردازی.از در كه وارد می شوی در گوشه سمت چپ روی آهن زنگ زده و رنگ پریده ای با رنگ مشكی نوشته«زِ بَر كوه باشد كنام پلنگ/یكایك همه تیز دندان و چنگ/چو آن جایگه شد كمین ددان/ پلنگ چال گویند اكنون مهان».نامی از شاعرش نبرده اند. ایوان در مسیر تابش مستقیم خورشید است. كوهنوردان دسته دسته، در جمع های سه نفره، پنج نفره، نه نفره و گاه كوهنوردانی منفرد نشسته اند و بیشتر مشغول خوردن نوشیدنی گرم. چای، قهوه، نسكافه. عده ای هم مشغول چرت زدن صبحگاهی هستند در خنكای ارتفاعات. در ایوان شرقی پناهگاه پلنگ چال، رستوران و چای خانه بزرگی قرار دارد. در همان ساعات اولیه روز مملو از آدم است. آدم هایی كه از صمیمیت زیاد انگار همه جزوی از یك خانواده اند. خدمتكاران رستوران از پای این میز به پای آن دیگری می روند و سفارش می گیرند و سفارش می برند. «املت»، «نان، كره، عسل»، بشقاب «پنیر و خیار و گوجه و گردو»، «حلوا ارده» و «تخم مرغ آب پز و سیب زمینی» با قیمت های متنوع و بعضا گران تر از رستوران ها و قهوه خانه های میان شهر.در كنار همه اینها لیوان دورنگ چای گیلان با بخاری كه از دهانه اش متصاعد می شود هم هست.اگر نوشیدنی یا خوردنی بخواهی و پول نقد در جیبت نباشد، صاحب رستوران بدون چشم داشتی به تو خدمات می دهد.بعد روی كاغذی شماره كارت می نویسد و تو را می سپارد به دست وجدانت تا بعد تر كه به شهر رسیدی مبلغی را كه به اندازه آن چیزی خورده ای واریز كنی. بشقاب «پنیر و خیار و گوجه و گردو» ارزان ترین صبحانه در اینجاست. چهار هزار تومان باید برای آن بپردازی.تخم مرغ آب پز و سیب زمینی هم كه پنج هزار تومان است زیاد مشتری ندارد.اما بشقاب كره، عسل و مربا و املت گران تر از بقیه اند و البته حلوا ارده كه یك كاسه آن با دو كف دست نان می شود هشت هزار تومان.

 

دیدار با شمس لنگرودی

صندلی های انتهای ایوان پناهگاه در سایه فرو رفته و شلوغ تر است  اما هستند تك و توك آدم هایی كه برنرده های جنوبی ایوان تكیه زده و به دره ها و ارتفاعات خیره مانده اند و مشغول خوردن و نوشیدن.پیرمردی با تی شرت گل و گشاد آستین بلند و شلوار شیش جیب خاكی، با كتانی سیاه اسپرت، سبیل های سفید آرایش كرده ای دارد كه از دو سوی صورتش در رفته اند. موهای یك دست سفید و شانه كرده ای هم دارد.نبض جمع را به دست گرفته و آنقدر بلند سخن می گوید كه صدایش تا منتها الیه ایوان می پیچد.ناگهان در آن میان چهره شمس لنگرودی را می بینم؛ شاعر بلندآوازه ای كه او هم مشتری دائم این مسیر است.جلو می روم.

 

سلام آقای شمس! می تونم كنارتون بشینم؟

 

خواهش می كنم.بفرمایید!

 

می دونستم شما میاین اینجا ولی فكر نمی كردم كه ببینم تون.

 

البته متأسفانه   كمتر میام؛ یعنی نمی تونم بیام كمی حال و روز جسمانی به هم ریخته است.

 

ولی اسم شما همیشه با اینجا گره خورده؟

 

غم هامون رو ریختیم تو دل این سنگ ها كه انگار قدرت شون از ما بیشتره.چه داستان ها كه اینجا نداشتیم از عاشقی ها و دیوانگی ها و دلبری ها. اینجا اصلا یك جهان دیگه است برای من؛ این بالا.

 

از چه زمانی میایین اینجا؟

 

اوایل دهه 60 كه روزهای خوبی نداشتم، گذرم به این مسیر افتاد. بعدها كلی آدم شناختم كه همه شون یه جورایی حداقل یه بار مسیرشون به اینجا افتاده بود. اینجا فضای پر از شور و هیجانی داره كه انگار فقط مخصوص همین جاست.با جای دیگه ای نمی شه مقایسه اش كرد.اینجا را دوست دارم.اینجا همیشه زنده است.

 

شعری هم در اینجا گفتید؟

 

زیاد، اما یادم نیست كدوم شون رو اینجا گفتم ولی امروز كه اومدم اینجا یاد این شعرم افتادم:

هوای قریه بارانی است

كسی از دور می آید

كسی از منظر گلبوته های نور می آید

صدایش بوی جنگل های باران خورده

و وقتی گیسوانش را

رها در باد می سازد

دل من سخت می گیرد

دلم از غصه می میرد

هوای قریه بارانی است

جمیله جان

درها را كمی وا كن

كه عطر وحشی گل ها

بپیچد در اتاق من

سكوت حاكم می شود.مردی با موهای سفید از دور می آید و پیشانی شمس را می بوسد. دیگر مجالی برای سخن گفتن نیست انگار.لیوان چایم تمام می شود، می خواهم آن را پس بدهم. به ساعت نگاه می اندازم. ساعت

30: 10 است. بسیار گرسنه ام اما زمان مناسبی برای خوردن ناهار نیست. به منوی غذاها نگاه می كنم.با رستوران های دیگر فرقی نمی كند. غذاها همه سنتی است؛ از خورش و كباب گرفته تا دیزی و كشك بادمجان. خورش ها همه 12هزار تومان است و كباب متناسب با مدلش، كوبیده، بختیاری یا چنجه از 22 هزار تومان تا 35هزار تومان.دیزی هم كه با مخلفات فراوان برای دو نفر نزدیك به 30هزار تومان آب می خورد.باز به خود می گویم وقت ناهار نشده.

به آدم های در مسیر می نگرم. عده ای از پلنگ چال بالاتر می روند.از كسی می پرسم این راه به كجا ختم می شود، می گوید:«از اینجا ۳ تا ۴ ساعت كوهپیمایی كنی می رسی قله توچال البته به امامزاده داوود و قله شاه نشین و ایستگاه پنجم هم راه داره.» جلوتر كه می روم، روی تابلویی نوشته شده: «كوهنوردی در این مسیر یا صعود به ارتفاعات بالادست و قله توچال در فصل زمستان می تواند با خطر بهمن همراه باشد!»آفتاب كاملا بالا آمده و پلنگ چال در سیطره نور می درخشد.بند كفشم را سفت می كنم و دسته های كوله ام را می گیرم.

یك بار دیگر چشم می اندازم تا شاید بهرام دبیری را ببینم و سؤال هایم را از او بپرسم اما خبری نیست و به سمت میدان دركه سرازیر می شوم.

 

 

جوار دره دربند و دامن كهسار

دربند راحت ترین و سریع ترین مسیر كوهنوردی برای دسترسی به قله توچال است كه درست در شمال شهر تهران و بالاتر از میدان تجریش واقع شده است.با كمترین هزینه و با سوار شدن به تاكسی های خطی تجریش-دربند می توانید خودتان را به آنجا برسانید و یك كوهپیمایی عالی را تجربه كنید.شروع این مسیر، میدان سربند یا همان«مجسمه كوهنورد» است.مسافران سحرخیز دربند زودتر از ساعت هفت نمی آیند.«مجسمه كوهنورد» میعادگاه دربندبازها ست.سمت چپ میدان كم كم از حضور موتورها و ماشین ها پر می شود. افراد جلوی ایستگاه تله سیژ دربند صف كشیده اند. بلیت رفت و برگشت تله سیژ 12 هزار تومان است، اما برخی می خواهند تنها مسیر رفت را با تله سیژ بروند كه به صورت معمول 12هزار تومان می شود.آنها كه به صورت جدی از مسیر دربند كوهنوردی می كنند، می دانند كه برای رسیدن به قله توچال در ادامه باید از آبادی پس قلعه، پناهگاه شیرپلا، و جان پناه امیری عبور كرد.

به پوشش حاضران كه نگاه می كنید آنچنان خبری از تجهیزات كوهنوردی نیست.غالب آدم ها كتانی های راحتی و ورزشی در رنگ های مختلف به پا كرده اند؛ از صورتی و فیروزه ای گرفته تا قهوه ای و سیاه.شلوارهای راحتی پاییزه به تن دارند. مردها سویی شرت یا كاپشنی اسپورت و زن ها مانتوهایی بافتنی به تن دارند، اما همه عینك آفتابی و كوله دارند.عینك های آفتابی هم مثل كتانی ها، هفت رنگ است؛عینك های جیوه ای با شیشه های رنگی متنوع از آبی و سبز و نارنجی تا عینك های آفتابی كلاسیك با فریم های ساده و شیشه های سیاه و قهوه ای.

در مسیر از كنار چای خانه ها و رستوران های رنگ و وارنگ كه گذر می كنید، همه آب و جارو كرده، صدای موسیقی را زیاد كرده اند و برای خوردن صبحانه و یا سرو قلیان فردی را مقابل در گذاشته اند تا توجه مشتری را جلب كنند. به كیف هر كدام از جمع ها و اكیپ ها كه معمولا دوستانه هستند كه بنگری، كله بدنه قلیان از گوشه آن بیرون زده است.بعضی ها از همان آغاز راه سیگار آتش كرده اند و اسپیكرهای رنگ و وارنگ شان روشن است.هر اسپیكر ساز خودش را می زند، اما غالب آدم ها به خصوص جوان ترها مشغول گوش دادن به موسیقی پاپ هستند. تك و توك هم صدای موسیقی رپ با آن ریتم و وِرس های منحصر به خودش میان سكوت و همهمه های توامان می پیچد و از كنارشان كه می گذرید صدای عبور رودخانه و یا سرازیر شدن آن از ارتفاع را كور می كند.

اندك زمانی از ساعات اولیه صبح می گذرد. چایخانه ها از همان ساعات ابتدایی روز مملو از مشتری هستند.فرقی نمی كند كه كجای مسیر باشد.چه یك ربع گذشته باشد، چه نیم ساعت و چه بیشتر؛ آنهایی كه به دربند قدم گذاشته اند در پی تغییر حال و هوای خود بیشتر نیاز به نشیمن گاهی دارند تا زودتر بتوانند روز تعطیل خود را آغاز كنند.شاید به این دلیل كه مسیر منتهی به «شیرپلا» كاملاً پرشیب و سنگی است، تا آنجا كه به ناچار در نقاطی پله های فلزی كارگذاشته شده و طناب كشی شده است.

اولین رستوران، رستورانی با نمای قرمز رنگ و مجلل با سه طبقه فضای رستورانی است كه از همان ساعات اولیه غذا می پزد.در اینجا می توانید بشقاب های صبحانه لوكس تری مشاهده كنید.بشقاب صبحانه مخصوصی كه در آن سوسیس و كالباس و تخم مرغ و خوراك لوبیا در كنار نان فرانسوی چیده شده است؛با قیمت   20 هزارتومان   یا بشقاب ایرانی كه «نان و پنیر و خیار و گوجه»است و 17هزارتومان هزینه دارد.در رستوران های دربند به خصوص این رستوران انواع قهوه، بستنی و شیك نیز متناسب با فصل سرو می شود كه حداقل قیمتی دو برابر همان نوشیدنی ها و خوردنی ها از كافه های وسط شهر دارند.یك شیك بادام زمینی 18هزارتومان است و یك فنجان قهوه اسپرسو 13هزار تومان.در میان قهوه خانه املت و چای نبات هم به وفور دیده می شود. كمی جلو می روم و از یكی از چایخانه دارها می  پرسم:

 

قلیان مجاز است؟ گیر نمی دن؟

 

گیر كه میدن، جریمه هم می كنن ولی خب ما هم باید دخل مون بگرده دیگه.

 

چنده؟

 

قلیان عربی داریم با یك قوری چایی 25 هزار تومان.

نگاه كه می كنید از همان ابتدای روز از همان صبح علی الطلوع، صدای قهقه ها بلند می شود.معمولا میان جمع های پنج ،شش نفره ای كه هر كدام بر سر تختی نشسته اند كسی هست كه دیگران را به خنده بیندازد و دیگران هم سخنش را پی بگیرند و به ظاهر خوش باشند در این صبح تعطیل. این وضعیت شاید در تمام قهوه خانه های این مسیر یكسان باشد.فقط بستگی به آن دارد كه ظاهر قهوه خانه چگونه باشد.بیرون از قهوه خانه ها باید مسیر بسیاری را بپیمایید تا به نخستین توقفگاه ها برسید. اولین توقفگاه رسمی این مسیر آبشار دو قلو و شیر پلاست.البته دربند برای آنهایی هم كه راهپیمایی جدی می كنند مسیر قابل اعتنا و پر از مانع است؛ یك مسیر هیجان انگیز. كوهپیمایی در این مسیر به ویژه در زمستان بسیاردشوار است؛ زیرا قسمت هایی از مسیر پایین دست به دلیل تردد روزانه كاملاً یخ می زند، در حفره ها و دره های كوچك و بزرگ مسیر برف زیادی می نشیند و یال های منتهی به قله متناسب با ارتفاع نیز بسیار بادگیر است.

دربند به دلیل دسترسی آسان تر و موقعیت گردشگری كه دارد پر است از رستوران و چایخانه؛ رستوران هایی كه حتی به حریم رودخانه هم تجاوز كرده اند و پول بسیاری بابت نشستن آدم ها در فضای دست خورده طبیعت می گیرند.در مسیر هر جا كه چشم بیندازید و سطح قابل دسترسی وجود داشته باشد دو تخت و چند حصار و یك چراغانی آنجا را بدل به رستوران یا چایخانه كرده است.

از انبوه سفره خانه ها كه بگذرید؛ درست پس از پیچ مسجد، تك و توك سفره خانه ای پیدا می شود.لای هر شیار و روی هر سطح صافی در كنار رودخانه عده ای اتراق كرده اند.عده ای پسر جوان زیر سایه درختی قطور و بلند زیلویی انداخته اند و دورتا دور را بالش چیده اند.بساط تخمه و چای هم در میان است. آن سوتر سكونتگاه خانواده ای است پرجمعیت.دختران خانواده پاها را در رودخانه فروبرده اند.مرد مشغول درست كردن چراغ پیك نیك است و زن حشرات را با دستش از روی خوردنی ها دور می كند و دیگری مشغول میوه پوست كندن است.در كنار آنها جمع هشت نفره ای پانتومیم بازی می كنند و چیپس و پفك می خورند.هرچه   به سمت ارتفاعات حركت كنید، جمعیت كاهش پیدا می كند.انگار، این موضوع یك اصل در این مسیر پرافت و خیز است؛ با شیب های ناهموار و سنگلاخ های صعب العبوری كه دارد.پیرمرد در ورودی چایخانه اش نشسته و «جواد یساری» گوش می دهد.دستی بر پیشانی می گذارم به نشان ارادت و سر خم می كنم.پیرمرد نیز پاسخم را مثل خودم می دهد و نیم خیز می شود.به كارگرش بشكن می زند و به من اشاره می كند.چای دو رنگ را كه مقابلم می گذارد به پیرمرد خیره می شوم.

 

اینجا یه مدلی شده.

 

خراب شده.

 

درست می گم؟ همین چند سال پیش هم اینجوری نبود.

 

(سری تكان می دهد) یه روزگاری اینجا پهلوونا، شعرا، نویسنده ها میومدن و می رفتن.آقا تختی و ابراهیمی. اینجا یه موقعی سیدرضا دربندی یه گله آدم جمع می كرد و می رفتن تو دل كوه بحث می كردن و تو سر و كله هم می زدن.یه نقاشی بود، بهش می گفتن میرزا عاصم، می اومد اینجا تهران رو می كشید.این جوری نبود كه، تا خود شمس العماره پیدا بود از اینجا.هم هوا تمیز بود، هم ساختمون نبود اینقدر.(در ادامه شعر معروف میرزاده عشقی را می خواند):

« اوایل گل سرخ است و انتهای بهار

نشسته ام سر سنگی كنار یك دیوار

جوار دره دربند و دامن كهسار

فضای شمران اندك ز قرب مغرب تار

هنوز بُد اثر روز بر فراز اوین…»

استكان چایم ته كشیده است.دست های پیرمرد را می فشارم و به قله نگاه می كنم.چای نبات را مهمان او هستم. آفتاب حالا كاملا بالا آمده و تا قله راه زیادی باقی است.از آخرین چایخانه تا نخستین اقامتگاه در ارتفاع 2300متری نیم ساعتی راه باقی است.در مسیر از نقطه ای به بعد تابلوهای فراوانی مبنی بر نشان دادن ارتفاع به چشم می خورد.در مسیر دوراهی وجود دارد كه به شدت صعب العبور است.این مسیر به «بندیخچال» منتهی می شود كه محل تمرین سنگنوردی است و هر كسی نمی تواند به راحتی بر آن قدم بگذارد.كمی بالاتر از این دوراهی در ارتفاع 2350 متری راهی در میان مسیرهای پر پیچ و خم بالای دربند، مسیری به سمت  كلك چال  و  دره اوسون  باز می شود.ادامه این مسیر به دلیل شرایطی كه وجود دارد شاید برای هر كسی قابل ادامه دادن نباشد. یكی از كوهنوردان كنارم روی صخره ای می ایستد و در آرامش و سكوت محیط میان صدای وزش باد شروع به نوشیدن قهوه می كند.

 

آقا تا شیر پلا خیلی راه مونده؟

 

آره! حداقل یك ساعت و نیم.

 

همین جور صخره ایه؟

 

آره! البته تا جان پناه امیری این شكلیه.

 

ارتفاعش چقده؟

 

3500.

 

رستوران و اینا هم داره؟

 

نه! هیچی نداره فقط یه سری آدم اونجان تا آدم رو راهنمایی كنن یا با بیسیم های مخصوص اون ها بتونی ارتباط بگیری با جایی.

 

شیرپلا چی؟

 

اونجا غذا و محل خواب هست، ولی خیلی مجهز نیست؛ یعنی خودت باید مجهز باشی.

تشكر می كنم و از ادامه راه منصرف می شوم.مسیر را به سمت پایین سرازیر می شوم.هر قدم كه برمی داریم به ظهر نزدیك تر می شویم و مسیر از جمعیت پرتر  اما همچنان تا جایی كه قهوه خانه ها هستند پر است از آدم .

 

ندای ندبه

صدای نوحه به گوش می رسد.از همان مسیرهای منتهی به دامنه «كهف الشهدا» ی ولنجك صدای بلندگوها بر همه   چیز غالب می شود.بیشتر نوجوان اند.در كنار دسته هركدام از این نوجوان ها دو جوان بالغ و گاهی یك روحانی هم حضور دارد.ست های ورزشی فیروزه ای رنگ، به كرات دیده می شود.لباسی كه به نظر یكدست می رسد.بیشتر كوهپیمایان كتانی به پا كرده اند.یا اگر پوتینی به پا دارند، شباهت زیادی به پوتین سربازان دارد؛ پوتین های مشكی كه چرم آن زیر لایه های واكس پنهان شده است.یكی در میان چفیه بر دوش دارند و به جای عصای كوهنوردی، تكه چوبی در دست تا بر زمین بگذارند و بر آن تكیه كنند.

نیم ساعتی تا طلوع آفتاب باقی مانده است.یكی از همین گروه ها در یكی از شیب های دامنه كوه و قبل از طلوع آفتاب نماز صبح خود را به جماعت ادا می كنند.نمازشان كه تمام شد، دعای فرج می خوانند و كفش به پا می كنند و در مسیر می افتند.گوش تیز می كنم.با هر قدم ذكری می گویند:«الله اكبر،  الله اكبر…»، «الحمد الله، الحمدالله…»، «سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله…» و به یكباره همه با هم صلوات می فرستند. چشم ام به كوله سبز رنگ پسرك جوانی خیره می ماند. كیفش پر است از پیكسل هایی با عكس و عنوان شهدا؛ شهید همت، باكری، زین الدین، هادی، شوشتری، جهان آرا، كاظمی، عزیزی و درنهایت شهید حججی.در گوشه سمت چپ كیفش جمله ای را با خودكار نوشته است.«ماتركناك یاحسین(ع)».صدای زمزمه ای از سر صف شروع می شود و كم كم همه پی زمزمه را می گیرند و صدای شان بلند می شود:

«بیا نگار آشنا، شب غمم سحر نما

مرا به نوكری خود، شها تو مفتخر نما

ای گل وفا حسین(ع)، معدن سخا حسین(ع)، می كشی مرا حسین(ع)»به اینجا كه می رسند، لحظه ای مكث می كنند و دوباره با صدایی رساتر و كشیده تر همه با هم چند باری تكرار می كنند: «می كشی مرا حسین(ع)»و دوباره صدایی از سر صف می خواند:

«زكودكی دلم شده اسیر و مبتلای تو

خدا كند كه جان دهم به یاد كربلای تو

ای گل وفا حسین(ع)، معدن سخا حسین(ع)، می كشی مرا حسین(ع)»

سرودشان با اشك و آه تنیده می شود و كوه می پیمایند. میان این سرود پسر جوانی كه در ابتدای صف ایستاده هر چند ثانیه یك بار نام شهیدی را بر زبان می آورد و یاد او را زنده می كند:«خدا رحمت كنه شهید عزیزی رو، خدا رحمت كنه شهید میرزایی رو، شهید محمدی رو…»

دسته كوهنوردان از كنار زن و شوهری جوان عبور می كنند.دختر مقنعه دارد و چادر مشكی به سر، اما كفش مهمانی پوشیده.پسر هم كه موهایش را به سمت راست سرش ریخته ، با ریش هایی مرتب، پیراهن مشكی به تن، كت قهوه ای رنگ و شلوار كرم رنگ پارچه ای و كفش مردانه قهوه ای ایستاده است.منظره شهر را كه پشت سرشان واقع شده برای سلفی گرفتن انتخاب می كنند.تلفن مرد زنگ می خورد میان عكس گرفتن.

 

مرد: ماشین ات رو سر ولنجك پارك كن، پاركینگ داره.ما اینجا وایمیستیم یا می ریم بالا، شما هم بیاین.

 

زن: كی بود؟

 

مرد: رضا با خانمش. شاه عبدالعظیم بودن.

 

راهم را می كشم و می ر  وم. دسته های سه نفره و چهار نفره زیادی سر به زیر انداخته با تكاپو مسیر را می پیمایند. بیشترشان جوان هستند و سیاه پوش.اگر چفیه بر سر نداشته باشند، شال های مشكی عزاداری را بر سر انداخته اند. صدای سخن گفتن شان كه با نفس نفس زدن بُر خورده، به سختی شنیده می شود.

 

پسر دوم: خیرش به همه می رسه.

پسر دوم: نامزد كرده. ولادت امام هادی(ع) اومده بود رهروان؛ حسینیه ائمه هدی. گفت نامزد كردم.

پسر دوم: علی هم مثل اینكه رفته. از یاسر شنیدم.

پسر دوم: اهواز؟

پسر اول: سه روز پیش رفت.

پسر اول: آره دیگه فعلا ماموریتش اونجاست.

پسر اول: آره!با بچه های گردان عاشوران.

پسر اول: خدا ایشالا براش بسازه.ماهه، ماه.

پسر اول: چشم و دل سیرم هست.

 

آفتاب كم كم آسمان را سرخ می كند.به پشت سرم كه می نگرم چشمم از سیاهی آدم ها پر می شود.تعجب می كنم؛ به هر سو كه نگاه می اندازم كمتر كسی هست كه ظاهری متفاوت از دیگری داشته باشد. لحظه ای می ایستم.نور خیابان های تهران خاموش شده است.صدای نوحه اندك اندك سكوت را می شكند.صدا از اسپیكری می آید كه در دست جوانی جا گرفته و میان چند دوستش در حركت است.همه زیر لب بدون آنكه به دیگری توجه كنند زمزمه می كنند.همه سر به زیر دوخته اند و سنگلاخ های كف مسیر را می شمارند.صدای نوحه می آید: «مرده بدم و زنده شدم، عشق تو را بنده شدم، دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم، به مسیح نگاه تو من دولت پاینده شدم، با شهیدانت، جان عالم به قربانت…» لحظه ای صدا قطع می شود، اما دوباره می آید:«دل به تو دادم.از بند عالم آزادم…» تمام كه می شود انگار پر از انرژی شده اند، گام های شان سرعت می گیرد بعد صدای دیگری هم به گوش می رسد:«شوریده و شیدای تو ام، شیرینی رؤیای منی، تا به قیامت مال تو ام، دین منی دنیای منی و…» آرام آرام فاصله می گیرند.

سطح صافی را كه در مقابل كهف الشهدا قرار دارد می بینیم.جمعیت زیادی روی آن ایستاده اند.میان من تا آن سكو هر كه هست با سرعتش بیشتر می شود.حس می كنم قرار است در آن بالا اتفاقی رخ بدهد.انگار كه كسی از اتفاقی جامانده باشد، سراسیمه من هم مانند دیگران قدم هایم را بلندتر می كنم و گام هایم را سریع تر برمی دارم.

صدایی شبیه   روضه خوانی به گوش می رسد.موسیقی صدا در گوشم می چرخد، احساس می كنم در ایام سوگواری امام حسین(ع) این نوا زیاد به گوشم خورده است.هرچه نزدیك تر می شود صدا مفهوم تر می شود: «دلم یه جوریه ولی پر از صبوریه/چقدر شهید دارن میارن از تو سوریه/منم باید برم آره برم سرم بره/نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره/یه روزیم بیاد نفس آخرم بره/حسین آقام آقام حسین آقام آقام آقام…»

ورودی كهف الشهدا مملو از جمعیت است.عده ای دارند كف آن سطح را مفروش می كنند.تا دیگران بتوانند روی آن بنشینند. زمین كه فرش می شود مردها جلو می نشینند و خانم ها عقب.مرد جوانی برای حاكم شدن سكوت و خوابیدن همهمه ذكر صلواتی از حاضران می گیرد و بعد از آن شروع به خواندن دعا می كند. به سمت ورودی كهف الشهدا قدم برمی دارم.عده ای در گوشه ای از محوطه مشغول درست كردن لقمه های نان، پنیر، سبزی هستند و عده ای خرماها را از هسته خالی می كنند. دست بر شانه پسر جوانی كه كتاب دعا در دست دارد می گذارم.

 

دعای چیه رفیق؟

 

پسر جوان: دعای ندبه.

سری تكان می دهد و به ورودی كهف الشهدا نزدیكتر می شویم.هنگام دعا آنجا كمی خلوت تر است.زنی با چشم های پر از اشك روی مزار شهیدی گمنام افتاده است. می نشیند و با ذكر فاتحه به پهنای صورت اشك می ریزد.كفش هایم را درمی آورم و وارد می شوم.هوا كمی سرد است و بوی عود با عطر گلاب قاطی شده است.سر كه به دیوار می گذارم چراغ سبز رنگی چشم هایم را می زند.سر به سوی ورودی كج می كنم.مرد مسنی نشسته و كفش های كودكی را درمی آورد.دست روی سینه می گذارد و سلام می دهد.پسر به پدر نگاه می كند و دست روی سینه اش می گذارد.پدر به گوشه ای از كهف الشهدا می رود. می نشیند و همانگونه نشسته نمازی می خواند.پسر هم مانند پدر به نماز خواندن مشغول می شود.نمازشان كه تمام شد پسر دست بر گردن پدر می اندازد و از گردن او آویزان می شود. صدای گپ و گفت شان شنیده  می شود:

 

پسر: عمو مجید چند سالش بود؟

 

پدر: 27سال.

 

پسر: من چند سالمه؟

 

پدر: هشت سال.

 

پسر: چند سال دیگه اندازه عمو مجید می شم؟خیلی مونده هنوز؟

 

پدر: آره عزیزم.

 

پسر: تو چند سالته؟

 

پدر: 46سال.

 

پسر: پس چرا شهید نشدی؟

 

پدر: سعادت نداشتم.

 

پسر:(شروع به شمردن انگشت هایش می كند) من شهید می شم؟

 

پدر: ایشالا پسرم اگه خدا نصیبت كنه.

پیشانی پسر را می بوسد و باز قامت می بندد برای نماز.صدای مداح اوج گرفته است.از كهف بیرون می آیم.نوجوانی مشغول جارو كردن است.با او مشغول صحبت می شوم:

 

این مراسم به خاطر محرم و صفر است؟

 

نه! هر هفته هست در طول سال.زمستون ها كه دیگه خیلی سرد میشه، مجبورن تعطیل كنن.

می خواهم بروم.با او دست می دهم.

نوجوان: صبر كن!(با لقمه نان و خرمایی بر می گردد و آن را به دستم می دهد.)

از او تشكر می كنم و لقمه را در جیبم می گذارم و راه آمده را برمی گردم.مسیر همچنان از كوهپیمایان مملو است.ظاهر آدم ها با آنهایی كه صبح دیده بودم شان كمی فرق می كند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *