معرفی مراكز خرید و فروش لباس تهران

آرام آرام روزهای سرد از راه می رسند و ما با خود می گوییم؛ باید لباس های ضخیم تر بپوشیم. اینجا ست كه به سرمان می زند خیابان های تهران را برای خریدن تن پوشی گرم قدم بزنیم. خیابان هایی با هزار و یك داستان و افسانه. هركدام از این خیابان ها گاه تا چندین مركز خرید و بازار لباس را در خود جای داده اند. نا گفته پیدا ست كه هر یك از این مراكز و بازارها تاریخی را پشت سر گذاشته اند و برای خود داستان هایی دارند. از این گذشته، هر كدام از این بازارها و مراكز خرید، فروشندگان و مشتری های خاص خود را دارند. مشتریانی با سبك زندگی  و سلیقه های متفاوت. روایت ها و قصه های این بازارها و مشتریان شان شنیدنی است. ما هم در این روزها كه مردم گرم خرید لباس هستند، سری زدیم به چند مركز خرید و فروش لباس و از نزدیك در جریان چند و چون آنها قرار گرفتیم. اگر فعلا وقت ندارید سری به این بازارها و مراكز خرید لباس بزنید، پیشنهاد می كنیم حتما این گزارش را بخوانید.

 

از دیروز تا امروز

 

روزگاری در این شهر خیاط ها جور تأمین لباس این مردمان را می كشیدند. بعد از اصلاحات رضاخانی، سنگلج برچیده شد و باب همایون شد پاتوق و محل گذر كت و شلوارپوش های ژیگول متجدد. اندك اندك كه چشم مردم به ژورنال ها و عكس های خارجی خورد با خود گفتند كه انگار بیرون از این عالم هم خبری هست. فرنگ رفته هایی آمدند و در همان حوالی میدان توپخانه و چهارراه استانبول لباس فروشی ها و بوتیك هایی به سبك شانزلیزه پاریس زدند.اواخر دهه 20 یا اوایل دهه 30، عده ای از متمولین، اطراف و اكناف سفارتخانه بریتانیا را خریداری كردند و خیابان «چرچیل» شد شانزلیزه تهران. جایی كه امروز هم هنوز پابرجاست. كم كم كه ساختمان پلاسكو و مغازه های دیگر آن اطراف به سبك و سیاق اروپایی ها لباس عرضه كردند، مشتری این لباس ها كه زیاد شد، در گوشه و كنار تهران هم بازارها و پاساژهای متعددی بنا كردند. هر محله ای بوتیك مختص خودش را داشت. بازار حضرتی و سیداسماعیل، بازار دوم نازی آباد، سلسبیل، بازار تجریش  اما این شهر رشد كرد و جمعیتش زیاد شد. هركدام از این بوتیك های به ظاهر منحصربه فرد كم كم همسایه هایی پیدا كردند و هر یك از این محله ها شدند بورسی برای فروش لباس. لباس فروشی ها كم كم ذائقه مردمان هركدام از این محله ها را تغییر دادند و به آوردگاه مُد برای آنها بدل شدند. فروشگاه ها ویترینی شدند از آنچه در جای جای این جهان هستی به عنوان مُد و لباس عرضه می شد و هر كدام متناسب با این فكر ذائقه هایی را به دست گرفتند. بعد از این با گسترش فضاهای شهری شمال تهران و كوچ ثروتمندان به مناطق شمالی بازارها و فروشگاه های متعددی در شمال شهر به وجود آمد كه بسیاری مستقیم آنچه را كه در غرب تولید می شد تحت لوای برندهای نامداری عرضه كردند و كم كم خیابان میرداماد و جردن و… غیره نیز بدل به بازارهایی شدند برای رفت وآمد افراد پولدار تا به روزترین لباس هایی را كه همگام با مُد جهان پیش می روند بر تن كنند یا به قولی اور جینال بپوشند و اورجینال باشند.حالا هر كدام از این بازارها برای خودشان مشتری هایی دارند كه در طول سال به این مكان ها سر می زنند. به تدریج بازارهایی برای بچه ها و بعدتر خانم ها هم به وجود آمدند؛ خیابان بهار، شانزلیزه، میدان هفت تیر. كم كم در بحبوحه جنگ، زمانی كه ایران طعم تحریم را می چشید لباس فروشی هایی به وجود آمدند كه عنوان مشخصی داشتند: «تاناكورا». تاناكورا محصول سال های جنگ بود. لباس های دست دوم مردم آمریكا و اروپا در كشورهای آسیایی مشتری های بسیاری پیدا كرد. این لباس ها در گونی هایی بزرگ و درهم و برهم وارد ایران می شد و برای خود بازاری دست و پا می كرد. مشتری های بسیاری هم پیدا شدند كه تنها به خرید از این لباس فروشی ها عادت كرده بودند و این شد كه بازار لباس های دست دوم هم در هر گوشه از شهر ما رونق گرفتند اما مركز اصلی ورود این لباس ها در دل بازار تهران بود. جایی معروف به باغچه در بازار سیداسماعیل تهران كه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا می شود.

 

خیابان جمهوری، چهارراه استانبول                سكوت پلاسكو

سكوت سنگینی می كند. جای خالی ساختمان پلاسكو. صدای همهمه دستفروشان و مغازه داران كه به خاموشی محضی بدل شده هنوز در سر اسر مخروبه های پلاسكو در جریان است. چشم هایت را كه ببندی، گوش هایت خوب می شنوند، صداهای گرفته مشتری جمع كن ها یا به قول خودشان «بفرما بزن ها!» را كه حالا در همان حوالی مشغول مشتری جلب كردن هستند.مغازه های پاساژ فردوسی رنگ و لعاب بوتیك های بالای شهر را دارند. بوتیك های پاساژ فردوسی دو جنس لباس را در دل خود جای داده اند. لباس های كلاسیك و نیمه  اسپورت. شلوار جین، تی شرت، سویی شرت، پولیور، بافتنی و بعضا كاپشن هم در گوشه و كنار ویترین این مغازه ها به چشم می آید.یكی از مغازه هایی كه كم نور هم هست شلوغ تر از بقیه فروشگاه های طبقه اول است. لباس هایی كه بر تن مانكن ها رخ نموده، مثل دیگر لباس های فروشگاه های این طبقه زرق و برق ندارند. شلوارهای داخل ویترین كلاسیك اند و به قولی «دم پا». لباس های داخل ویترین همه ساده و تك رنگ اند. تی شرت ها و پیراهن های آستین بلند در جنس های كتان و مخمل. كتانی و كفش های نیم ساق هم در داخل ویترین به چشم می خورند. در مغازه با صدای جرینگ زنگوله ای در پشت در گشوده می شود. بوی «یوموش» كه مخصوص خوشبو كردن پارچه در میان قفسه است با بوی عود «رین فارست» در هم تنیده شده است. موسیقی اسپورتی با صدایی بسیار كم در فضای بوتیك پخش می شود. فقط صدای كوبش بِیس به گوش می آید. قفسه ها و كفپوش مغازه سفید است. یك سو چارچوب ها و قفسه های لباس و تی شرت و در مقابل فضای چوبی با ارتفاع یك مترو نیم كه سر اسرش میله خورده و در كنار سویی شرت ها و كت ها، ردیف شلوارها چیده شده است. فروشنده كه دو دستش را روی پیشخوان قرار داده، سراپای مشتری را  نظاره می كند.

 

شلوار جینت چون یه كم ، كم رنگه رنگ تیره بیشتر بهش میاد. اون یقه اسكی سرمه ای یه یا اون عنابیه بیشتر بهش میاد.

قدش یكم بلنده تا دم زانو میاد.

اینا طرح روز هستن. نگاه كنی همه لباس ها این شكلی ان.

كمی از پیشخوان فاصله می گیرد و تی شرت مشكی خودش را كه تا نزدیك زانویش كشیده شده به مشتری نشان می دهد. دو بار لباس را تا جایی كه می شود پایین می كشد و  رها می كند.

خیالت راحت.

اون شلوار كه یه كم روشن تر رو یه سایز بزرگ ترشو نداری؟

الان میرم از اون مغازه مون برات می آرم ولی اونا بیشتر تابستونی ان. شلوار روشن الان دیگه كم كم میره كنار. زمستون بیشتر شلوارا تیره ان. نیگاه كنی الان همه یه كم تیره ان.بعد اون پارچه اش دو لاست یكم ضخیم تره. هم استحكامش بیشتر ه و هم یه كم گرم تره. نیاز به این زیرپوش كاموایی ها نداری….

كمی آن سوتر فروشنده دیگری پیراهن های مخمل رنگ و وارنگی را روی میز چیده است؛ سبز، زرد، قرمز، سرمه ای، آبی. دستی از داخل اتاق پرو بیرون می آید و لباس ها را تحویل می گیرد.

پوشیدی بیا! بیرون قشنگ با آینه  بیرون ببین.

به قفسه ها و رگال ها خیره می شوم.

در خدمتم.

یه نگاهی بندازم.

بافتنی می خوای؟….

قیمتاشون چنده؟

همه جورش هست؛ از 320 دارم تا 480، 500 تومن، تُرك ان.

پولیور خاكستری رنگی را كه شال گردنی خود بافته دور یقه اش دارد نشانش می دهم.

390تومن. اون جنسش حرف نداره. برات عمری كار می كنه. سویی شرت هاشم هست رو اون رگال بغلی.

تنوع رنگش چرا اینقدر كمه؟ خاكستری و طوسی و سیاه نمی خوام. قرمزی، سرمه ای… یه همچین چیزی.

ژورنال قطوری را روی میز می گذارد.

اینا همه ژورنالیه. رنگ امسال شون اینه. پارسال رنگاش محوریتش زرد و خردلی و اینا بود. امسال بیشتر بافتنی های ترك تو این تم رنگن. سویی شرت رنگی هم بخوای یه سری پولو دارم، ساده تك رنگ ، یه آرم خرده روش. پارچه پنبه ای یه كم ضخیمه اما خیلی گرم نیست؛ مثل اینا. اون پولوها قیمتش یكم گرون ترم هست.

مشتری با پیراهن مخمل آبی سبز رنگی از داخل اتاق پرو بیرون می آید. حواس فروشنده به او جلب می شود. مشتری لباس ها را روی میز می گذارد و كیف پولش را بیرون می آورد.

آخرش چند؟

به خدا طرح مثل اینو دارن 100، 110 می فروشن.

گرونه داداش. 70 تومنی شو هم دیدم.

اون 70 تومنیه دیگه! پارچه اش پلاستیكیه لابد. این پارچه مخمله. اگه برات فقط قشنگیش اهمیت داره اونم می تونه همین كارو بكنه ولی من بهت تضمین می دم اینو راحت دو سال می تونی بشور، بپوش استفاده كنی. اگه بخوای دو تاشو ببری 260 برات می زنم.

نه خیلی گرونه. پول اجاره مغازهاتونو خداییش از ما نگیرین.

خداییش كه پول اجاره مغازه رو نمی گیریم ولی دیگه اومدی فردوسی خرید كنی اینجا باید مطمئن باشی لباس ترك درست و درمون می خری.

200 میدی ببرم جفت شو؟

240 دیگه ته تهش برات می زنم.

220 خدا بده بركت.

هیچی نداره انصافا.

كارت خوانت كوش؟

230بكش.

اذیت نكن كارت خوانتو بیار جلو.

خدا بده بركت. مباركت باشه.

مشغول حساب و كتاب است از مغازه بیرون می روم. چند مغازه آن سو تر مغازه ای است با شمایلی به اصطلاح «تین ایجر» پسند. شلوارهایی با زاپ های فراوان، پاچه های لوله تفنگی كوتاه و فاق هایی كه انگار فاصله ای با زمین ندارند. سویی شرت هایی روشن، سفید، كرِم، خاكستری با طرح های ریز اسكلت و نشان هایی نامفهوم از خطوطی شكسته و درهم كه در سر اسر لباس پخش شده اند. تی شرت هایی كه از منجوق دوزی پر شده اند و كلاه رپرهایی كه یكی در میان، كج یا برعكس بر سر مانكنی جا مانده اند.

سویی شرت جلو بسته ها تون قیمتش چنده.

این مدلارو دارم همه سایز بزرگ و گشادن.

اتفاقا از همونا می خوام. چندن؟

اینا بیشترش از آب گذشته. دارم همه جورشو؛ از 70تومن، اینو ببین تا 240 هزار تومن.

اینا جنس شون چیه؟

بهش میگن پارچه حوله ای؛ پنبه دَبِل.

اون كه آرم «شیكاگو بولز» روشه چند؟

اون 90 تومنه. اینا كلاه نداره دیگه. كلاه داراش ایناست دیگه. قیمتاشون میره روی 180تومن به بالا.

سویی شرت زیپ  دارم داری؟

یه چند مدل همونایی رو دارم كه تو ویترینه.

اونا چنده؟

اون طرح اسكلته مارك «كالیته» است، گرونه.

چند؟

820 تومن.

سویی شرت را روی رگال می گذارم. از بازار بزرگ فردوسی بیرون می آیم. میان بر می زنم به سمت حراجی های خیابان جمهوری و راسته لاله زار. نخستین مقصد فروشگاه معروف «احراجات» است. مرد مسنی با ساعت و دستبند و انگشتر طلا و هدفونی در گوش روی صندلی جلوی احراجات نشسته و فریادهای بلندش تا چند صد متر آن سوتر می رود:«همین الان گفتن همه   چیز تو این مغازه 20درصدش می ریزه. اخماتو باز كن بدو، دست تو جیبت كن بدو. كیسه تو پركن بدو.»رگال ها بیشتر پر است از پیراهن های آستین بلند؛ بعضی ضخیم تر و بعضی نازك تر. بافتنی های نازك پاییزه كه جلوی آنها چهار دكمه می خورد هم به وفور در مغازه به چشم می خورند. پیراهن های چهارخانه با زمینه سفید و بنفش و آبی كمرنگ   یا پیراهن های راه راه با همان پارچه ها در گوشه و كنار مغازه فراوان هستند. فروشنده ها مشغول گپ زدن با یكدیگرند و توجهی به مشتریان ندارند. بافتنی طرح «تامی هیلفیگیر» با یقه هفتی را برمی دارم قیمتش 90 هزار تومان است. به فروشنده نزدیك می شوم.

اینا كجایی ان؟

اینا همش تولید داخله اما پارچه هاشون درجه یكه.

مشكل دارن كه قیمت شون اینجوریه؟

نه آقا!

از مُد افتاده ؟

نه. شركتی كه اینارو تولید می كنه تعداد بالا تولید می كنه با كیفیت بالا اما قیمت مناسب تر.

بیشتر این حراجی ها م جنساشون تولید داخله. یعنی همه اینجوری ان؟

نمی دونم، گمونم.

بافتنی را سر جایش می گذارم و از هیاهوی مغازه می گذرم تا به هیجان خیابان پا بگذارم. زمانی كه در روزهای خنك پاییز شبیه شب های پرشور شب عید می شود، لباس هایی كه در ویترین حراجی ها هستند از لحاظ طرح و شكل و نوع پارچه با بازار بزرگ فردوسی تفاوت چشمگیری دارند و آنچنان مرغوب نیستند. به قول یكی از فروشنده های احراجات لباس های این راسته «بچه زرنگ پسنده. خوراك موتور سوارهاست». از هیاهوی خیابان در میان باد قدم در پله های مترو «سعدی» می گذارم و از این گشت و  گذار نصفه و نیمه بیرون می روم.

 

راسته خیابان بهار                                رنگارنگ و گران

خیابان بهار پیاده روهای شلوغ تری دارد. مادرها و بچه ها همه در تكاپو، ویترین های مغازه ها را می كاوند، اما برای رفتن در مغازه ها اكثرا دو به شك مانده اند.مدل های دخترانه و پسرانه متناسب با سن كودكان تنوع چشمگیری دارد. وقتی از سر تا انتهای خیابان بهار را گز می كنید، سرگیجه و حیرت را در چشم تك تك آدم هایی كه به قصد خرید در این خیابان آمده اند، می بینید. اجناس متنوع اما گران است.این را از زبان هر مشتری می توان شنید. لباس بچه های یك تا پنج سال حجم بسیاری از فضای هركدام از این مغازه ها را به خود اختصاص داده اند. ویترین مغازه ها بیشتر با عكس هایی از كودكان پرشده و در برابر هر عكس یك ست كامل لباس ارائه شده است؛ بافتنی سرمه ای روی پیراهن سبز و سفید چهارخانه، شلواركی قهوه ای رنگ با جوراب های پشمی سبز و كفشی سرمه ای ساده، بافتنی دكمه دار بلند روی یك سرهمی گلدار بلند با تم سرمه ای، پیراهن سفید با بافتنی سرمه ای و كت و شلواری مشكی و كفش سرمه ای.به لباس های یكی از مغازه ها خیره مانده ام كه فروشنده و مشتری در را باز می كنند و داخل می آیند. مشتری ستی در داخل ویترین را نشان می دهد.

اون سرمه ای یه. تُركه؟

• نه خواهرم هلندی یه. بهترین لباس بچه ها برای هلنده.

دوباره به داخل مغازه می روند. از پشت شیشه صدای شان می آید. در را بازمی كنم و داخل مغازه می شوم.

• صد در صد پنبه  است این. پارچه زبر اصلا كار نمی كنن دیگه. آخه برای اونام اتفاقا نمی صرفه. الان یه چیزی بهتون نشون بدم. تقریبا نزدیك به چهار، پنج ساله كه اونا هم الیاف طبیعی مصرف می كنن.

حد وسط نداره قیمت این لباسا.جنس شون كه خوبه میشه قیمت شون سر به فلك می كشه.

• خانم داری تضمینی می بری. این لباس تو ژورنال خودشون الان 120یورو خورده، معلومه باید بشه 500هزارتومن.تازه شما گمركی و این چیزهاش را هم حساب كن.

آخه دو، سه ماه دیگه قیمتا دوباره رشد می كنه.

• لباس ایرانی جنس خوبم هست انصافا اما خب شما اگه یه كت خوشگل بخوای اینا یه استانداردهای دیگه ای داره. برو الان سر همین چهار راه نرسیده به طالقانی، اونجا همه تولیدی های خودشونه. انصافا پارچه هاشون هم پارچه های درجه یكیه.

• خدایی اش از این یكی خوشم اومد، اما اون قیمت زیاده برام. یه دور می زنم اگه جنس دیگه ای نپسندیدم، میام همین رو می خرم.

با آن خانواده سرم را زیر می اندازم و از مغازه خارج می شوم. همراه شان ویترین ها را نظاره می كنم. بدون توقف به سراغ مغازه دیگه ای می روند. مغازه ای دو نبش و بزرگ كه لباس های متنوعی از سنین نوزادی تا 12سالگی دارد. آنها از رفتن داخل مغازه منصرف می شوند. طراحی لباس ها فرقی با لباس های خارجی راسته خیابان بهار نمی كند. سه فروشنده مشغول ارائه خدمات هستند. محیط آرام است ساكت. انبوه لباس های روی میز نشان می دهد كه مغازه پاخور مشتری اش بد نیست. صاحب مغازه مردی چاق با پیراهنی راه راه و ساس بند است، با دستمالی در دست و لپ هایی گل انداخته. به نظر كم حوصله می آید، اما وقتی دهان بازمی كند مهربانانه پاسخ می دهد.

• لباس بچه، خوب به نظر باید یك كم گل بر گل باشه. اما خب ما داریم لباسی می دیم دست مشتری كه می خوایم هم كیفیت پارچه و هم طرحش بالا باشه كه پس فردا اگه رفتن استفاده كردن دعامون كنن. نه اینكه ناله و نفرین شون پشت سرمون باشه. من خودم صاحب این برندم. برای اینكه چرخ مون بچرخه كم تولید می كنیم اما جنس مرغوب و یه كم گرونتر دست مردم می دیم. خیلی وقت ها مشتری ها نمی فهمن این جنس ایرانیه اما وقتی بهشون میگی می زنه تو ذوق شون. این هم یه جور بدبختیه دیگه، همه خارجی پسندیم. درسته اونا تو لباس، هم صنعت  و هم طراحی شون از ما جلوتره اما من انصافا برای این برندم سه تا طراح درجه یك استخدام كردم كه با فكر، لباس طراحی می كنن. بهترین پارچه های بازارو استفاده می كنم، بهترین دستگاه ها و برش كارها رو استفاده می كنم. پولی هم كه می گیریم درسته كه سود داره اما اگه بخوای حساب كنی چیزی ته اش نیست. برش كار لباس بچه، خیلی دستمزدش بالاست، دوخت و این چیزاش هم خب متناسب با سایز یه كم سخت تره. باور كن اگه قسم نخوام بخورم، شاید 20درصد به من سود خالص نده. ولی شغلیه كه افتادیم توش. دوست دارم این كارو و خدایی  اش هم برام خیرو بركت داشته تا حالا.

دوروبرم را نگاه می كنم. مغازه نسبت به دیگر فروشگاه ها شلوغ تر به نظر می رسد. سه زن بر سر انتخاب یك بافتنی با یكدیگر اختلاف دارند.فروشنده به طرف مشتری ها می رود.

• پوست صورت شون جسارتا چه رنگیه؟

سبزه است یه كم.

• پیراهنی كه براش انتخاب كردین چه رنگیه؟

آبی نفتیه.

• به نظرم این گل بهی بهتر میاد بهش. اگه می خواین پیراهن قشنگ تر معلوم بشه این جلو باز رو ببرین.

آخه كلا یه كم گرماییه. می ترسم نپوشه اینو اصلا.

• یه مدلی هست اونو براتون میارم ببینین، نخواستین هم مشكلی نداره. اینو ببین بافتنی نیست. با همون طرح و مدل پارچه پنبه دَبل. اینا در واقع هم پاییزه است و هم تو بهار می شه پوشید.

زن ها به توافق می رسند و نوبت به چانه زدن می رسد. قیمت اصلی 280هزار تومان است. در نهایت با 250هزارتومان لباس را می خرند. صاحب مغازه جلو می آید و از خرید تشكر می كند.

•انصافا اگر راضی نبودین پس بیارین. ما پس می گیرم، تعویض هم می كنیم. قیمتامون مناسبه. همین رو بخوایین از همین خیابون تهیه كنین زیر 400تومن نیست. الان این كاپشن یك میلیون و 200 پولشه ولی هم پارچه اش گرونه، هم دوختش سخته؛ یعنی می خوام بگم خیالتون راحت كه به قیمت خرید می كنین.»

وقتی داشتم از مغازه خارج می شدم فروشنده شكلاتی به من داد. وقتی در دهانم گذاشتم به گرانی لباس های بچه گانه فكر می كردم و صحبت های صاحب فروشگاه كه می گفت هزینه تولید لباس بچه به اندازه است، قیمت نهایی اش گران درمی آید.

 

بازار سیداسماعیل، باغچه             لباس خریدن كیلویی

بوی نا دماغت را پرمی كند. با چرخ های دستی گونی های پر از لباس را كه خودشان «عدل» می نامند كف زمین پهن می كنند؛ كاپشن، پیراهن های جین آستین بلند پاییزه، بافتنی، كت، پالتو، نیم پالتو. مردی بر صندلی زهوار در رفته ای پشت یك میز خاك گرفته نشسته و دفتر بزرگی را در برابر خود باز كرده است و هر كس كه عبور می كند باید هزار تومان بابت ورود به باغچه به او بپردازد. بیشتر فروشنده ها عمده فروش هستند و به نوعی جنس فروشگاه های تاناكورا را تأمین می كنند. صاحب یكی از این عدل ها سیگار بهمن خود را بیرون می آورد و دفترچه اش را بیرون می كشد و شروع به دسته بندی لباس ها می كند.

•این لباسا رو كیلویی می خریم. بیشترشان  از سیستان و بلوچستان میان.

كاپشن ها را وارسی می كنم. طرح كاپشن ها همه شیك است و از ظاهرشان پیداست كه جنس مرغوبی دارند. حتی می توان لا به لای آنها لباس های مارك دار پیدا كرد؛ «دیزل»، «زارا من»، «برشكا» و…

•یه مشتری دارم توی انقلاب، چند مشتری هم تو سیدخندان، جمهوری و میدون ولیعصر دارم. باقی اش هم اگه چیزی بمونه گوشه خیابون می فروشیم.

دسته پیراهن ها را كه بازمی كند. از سایز پیراهن ها پیداست كه شكل و شمایلی آمریكایی دارند.

•كاپشن ها رو می دم 45، پیراهن 30، پالتوها و نیم پالتوها 80، این سوشرت جلو باز هم 30.اونا هم خودشون یه چیزی می كشن سرش میدن دست مردم.

مردی با لباس هایی چروك و با شلوار پارچه ای خاكستری به سراغش می آید و روبه رویش چمباتمه می زند.

عدلات چند كیلویی هستن؟

• 120.

كیلویی چند؟

• 25.

رضا غنچه 20میده بارشو.

• كمه. مشتری دارم براش.

یادت باشه دوباره فردا نگی فلان و بهمان. بدقلقی از خودته داداش.

مرد این را گفت و رفت. كنجكاوانه پالتوها را وارسی كردم. بوی نا و نفتالین دماغم را پر كرده بود.

اینارو با اتوبوس و كامیون میارن؟

• میارن دیگه یه جور.

شما اونجا می خرین یا براتون می فرستن؟

• خیلی سؤال می پرسی  آ…

دوباره مشغول وارسی می شوم.

• من تكی نمی فروشم  آ. الكی خودتو علاف نكن اینجا.

از جایم برمی خیزم و بیرون می روم.

 

بازار دوم نازی آباد                           همه راه ها به اینجا ختم می شود!

هیجان در نازی آباد فروكش نمی كند؛ خیابان ها، پیاده روها، بساطی ها و مردم همه میان یكدیگر می لولند. مقصد بیشتر این آدم های به ظاهر سرگردان جایی نیست جز بازار دوم نازی آباد. بازاری با مغازه هایی پرزرق و برق و شلوغ كه به گفته ساكنانش مثل یك سالن مُد دائمی است كه اگر هفته ای یك بار ویترین های آن عوض نشود مشتری هایش ناراحت می شوند. در میان این همه شلوغی جوانی را می بینم با كتانی های «زد ایكس» و شلوار «شیش جیب» و كاپشن پلنگی. وقتی درباره لباس فروشی های آنجا از او پرسیدم انگار كه تا تهش را گرفته باشد، معطل نكرد و كلمات را كنار هم چید.

•حاضرم سر اینجا برات قسم بخورم. اینجا كم از لباس فروشی های بالاشهر نداره.خودت یه نگاه كه بندازی متوجه می شی چه خبره؟ خیلی وقته كه هر وقت می خوام برند بخرم، هرجا می رم، آخرش ختم میشه به اینجا راهم. نمی شه انگار، بچه نازی آباد دستش نمیره جای دیگه لباس بخره.

لباس فروشی ها اگرچه مدل های به روزتری را عرضه می كنند، اما لباس هایی كه در ویترین ها وجود دارند همه انگار مشتری های خاص خود را دارند. آنگونه كه می پنداری جز این خیابان و بازار جای دیگری نمی توانی این لباس ها را پیدا كنی. شاید به همین دلیل است كه اهالی این خیابان، در جایی جز بازار دوم نازی آباد نمی توانند برای خود لباسی پیدا كنند.

مغازه دارها هر كدام در ورودی مغازه ایستاده اند. به ویترین هر مغازه كه نگاه می كنی صدایی می گوید «بفرمایید تو از نزدیك ببینید.» اگر به چشم هایش نگاه كنی جملاتش اضافه می شود و اگر سرت را زیر بیندازی و بروی به گام هایت كه دور می شوند خیره می ماند و عبورت را دنبال می كند.

به یاد بفرما بزن های چهارراه استانبول می افتم. با این تفاوت كه آنها فریاد می زنند و شخص خاصی را مورد خطاب قرار نمی دهند، اما اینجا تنها شنونده این تعارف هاهستیم. به چشم های یكی از آنها كه نگاه كردم تند و سریع هرچه را كه در مغازه بود برایم تشریح كرد.

•بافتنی، پیراهن آستین بلند، سوشرت، كاپشن نازك و ضخیم، پالتو. چی می خوای؟ می خوای بیا طرحامونو از نزدیك ببین. ضرر نداره یه نیگاه. قیمتا هم مناسبه.تو هر رنجی بخوای اینجا لباس پیدا می شه. فقط باید به خودت زحمت بدی و نیگاه كنی.

سرم را زیر انداختم. انگار كه متوجه سخنش نشده ام. محو ویترین ها بودم كه به واقع هركدام دنیای خودشان را داشتند. سری چرخاندم. وسط بازار بودم و در میان هیاهو خواستم كه كمی دستفروش ها را ببینم. دستفروش هایی كه بساط شان كم از بوتیك های لباس فروشی راسته بازار نداشت. قیمت ها همه تخفیف خورده و مقطوع بودند. انگار كه واقعا جز همان دو، سه هزار تومانی كه خودشان می گویند برای شان سود بیشتری ندارد، اما فروش شان كم از فروشگاه های لباس نبود.

 

خیابان رودكی (سلسبیل)         روزگار سپری شده یك بازار پررونق

مغازه های سلسبیل خالی از مشتری است. فروشنده ها همه سر در گوشی فرو برده اند. انگار رونق از مغازه های شان افتاده باشد. صدای باز شدن در هم فروشنده را تحریك نمی كند كه بخواهد از جایش برخیزد. «عمر سلسبیل دیگر تمام شده.» با این جمله فلاسك چایش را برمی دارد و دو تا چای دو رنگ می ریزد، تا در سكوت خیابان و خلوتی مغازه كمی در دل كند.

•اینجا ما یه سری مشتری ثابت داریم. بیشتر بچه های همین دورو اطرافن و یا از سمت آزادی و نواب این جور جاها میان. بیشترشون هم یا دانشجو هستن یا خودشون كارگرن. اینه كه پول تو جیب شون نیست. پول تو جیب اونا نباشه كاسبی ما هم تعریفی نداره. سال به سال هم داره بدتر میشه. قبلا این جوری بود كه سالی یه لباس رو می خریدن. اما حالا اگه تا ده سالم لباس براشون كار كنه كسی دیگه به فكر لباس خریدن نیست. الان تو این بازار دو روز دشت نكردم. یه روزی اینجا شبی یك میلیون تومن دخل می بستم. كی؟ سال 80، 82.حالا ماهی یه تومن برام بمونه كلام رو می ندازم هوا.»

قند را زیر دندان هایش خرد می كند و خیره به خیابان چایش را می نوشد.

یه روزی من جنس تُرك درجه یك می آوردم اینجا. حالا اگه بتونم با جنس درجه سه ایرانی هم مغازمو پركنم باید كلامو بندازم هوا. جنس ایرانی خارجی دیگه نداره همه  چیز گرون شده. مشتری من اگه نتونه جنس بخره منم نمی تونم جنس بخرم. مغازه كه خالی باشه یه جور بدبختی داره. پرش كنی یه جور دیگه. آخرشم ته هر فصل كه می شه مجبوری زیر قیمت خرید بفروشی جنساتو كه حداقل پول تو دستت باشه كه بتونی هزینه آب و برق مغازه رو بدی. نپرس آقا، نپرس.»

مغازه از جنس سرزیر است. قفسه ها مرتب. رگال ها مرتب. از ظاهرشان برمی آید كه چند روزی است دست نخورده اند از بس كه تقارن در آنها رعایت شده است.

•الان خودت برو ببین! فقط هم من نیستم. همه این راسته صبح میان جارو می زنن، تی می كشن، بازی می كنن. شب كه میشه در مغازه رو می بندن به فكر چك آخر ماه شون میرن خونه. من كه می خوام بفروشم، برم مسافركشی. باز هرچی باشه آدم می دونه كه ته اش یه پولی تو جیبت هست. شدیم نقل همون كه میگن جیب خالی، پز عالی! فقط ظاهرمون قشنگه.»

دفتر فروش اش را می گشاید، حساب دخل هایش را نشان می دهد.

• یه روزی من اینجا كاپشن می فروختم 800 تومن. یه كاپشن می فروختی اندازه سه روز الان دخل زده بودی.حالا ما كه هیچ، تولیدی هایی هم كه ازشون می خریم دارن یكی یكی ورشكست می شن. نه ما داریم بخریم، نه اونا دارن تولید كنن. خدا رحم كنه خلاصه.»

سكوت، تنها سهم این مغازه نیست. همه مغازه ها خالی از مشتری  هستند و ویترین ها و قفسه های شان پر.فروشنده ها در میان آه ها و حسرت های شان تنها روزهای گرم بازار را مرور می كنند؛ به امید آنكه روزی دوباره آن بازار پر از شور و هیجان را تجربه كنند.

 

جُردن                          جمع برند ها، جمع است

«ال سی وایكیكی»، «بنتون»، «آرمانی»، «سیسیلی»، «كوتون»، «پرادا»، «دانژه» و «ماسیمو دوتیو» نام های دهان پركن دیگر. خیابان جردن است و مغازه های دلربایش باب لباس پوش ها و برندبازها.از جنوب به شمال كه می آیی، «سیسیلی» و «بنتون» نخستین فروشگاهی است كه چشم ها را به سوی خود جلب می كند. از تابلوی نئونی آن تا مانكن های بی سری كه كاپشن و كتی ساده به تن كرده اند و تو را میخكوب می كنند، تا عكس ها و كیف و كمربند و سرآستین های پخش شده در كف ویترین.داخل مغازه پر از نور است. دو خط نوری در كف مغازه در دو سوی یك راهرو آدم را به انتهای سالن می كشد و در میان این دو خط و در دو سوی كناری مغازه، لباس ها با ظرافت و دقت تمام چیده شده اند. در این فروشگاه لباس زمستانی هم به چشم می خورد. پسر جوانی كه لباس اسپورت بر تن دارد در برابر ما می ایستد و قد خم می كند.به كت های پاییزه كه پارچه های ضخیم دارند دست می كشم. فروشنده در كنارم راه می آید و مثل یك ماشین كامپیوتری شروع می كند به تعریف كردن از جنس و كیفیت محصولاتش:

•این سری از كت های سیسیلی از سری «لافیورنت» هستن. اینها به صورت یه ست كامل با پیراهن، شلوار و كفش و كمربند طراحی شدن. البته شما می تونین مجزا هم هركدام از این ست رو كه می خواین داشته باشین. این سری آخرین الگوی حاضر در صنعت مُد اروپاست. این سری و به خصوص خود این كت خیلی شكل و شمایلی اسكاتلندی دارن، البته توی كاتالوگ كارها اشاره شده كه طراح این آثار هم براساس فرهنگ اسكاتلند این كت ها رو طراحی كرده.

كتی كه از آن تعریف می كند؛ چهارخانه با پارچه كتان «ژاكارد» است. قامتش كاملا اسپورت  است   اما ظاهر كلاسیك دارد و وقتی آن را لمس می كنی نرما و گرمی درونش جالب به نظر می آید. پارچه پیراهنی كه به عنوان ست در كنار این كت قرار دارد، «تترون» است اما از لحاظ شكل ظاهر به تنها چیزی كه شباهت ندارد؛ «تترون» است. شلوار هم یك كتان ساده و معمولی.

•درصد خالص بودن نخ باعث میشه این شكلی به نظر بیاد. ما پارچه های تترون خیلی خوبی داریم. به واقع بهترین پارچه برای پیراهن است. یه كم اگه كه حجم نخش بیشتر باشه برای پاییز هم مناسبه. شما اگه این ست رو بخواین براتون در میاد هفت میلیون   ولی این كت به صورت تكش سه میلیونه  .»

تنها می توانم تشكر كنم. از مغازه قدم بیرون نگذاشته ام كه فروشگاه «ماسیمو دوتی» در سوی دیگری از خیابان مرا به سوی خود می كشد. ست های پاییزه و زمستانه ماسیمو دوتی هم مثل دیگر بوتیك ها و فروشگاه های این منطقه برای ذائقه های مختلفی از هر سن؛ از نوجوان ها و سلیقه های تی نی جری تا لباس های كلاسیك كه مخصوص پا به سن و سال گذشته ترهاست، در ویترین گنجانده  شده اند. چند قدم كه بالاتر می گذارم در دل كوچه ای نه چندان نورانی، بوتیكی رخ می نماید كه بر سردرش عنوان «دلچه گابانا» چشمك می زد. مغازه آنقدر تاریك است كه حتی مشخص نیست در ویترین مغازه چه لباسی به نمایش گذاشته شده است.

هركس كه از داخل بوتیك خارج می شود بر «پورشه»، «ب .ام. و»، «مرسدس بنز»، «مازراتی» و… تكیه می زند و سیگاری آتش می كند. در مغازه كه باز شد، چشم ها به من خیره ماند. مانند یك غریبه سراپایم را وارسی كردند. پسر جوانی به من نزدیك شد.

اینجا لباس فروشیه؟

هیچ لباسی در این مغازه تنگ و تاریك نبود. نگاه سنگینی به سروپایم انداخت و مرا به نشستن روی كوسنی زیر نور یك چراغ مطالعه بزرگ دعوت كرد. سكوت لحظه ای حاكم شد. پسر گفت اینجا اتاق طراحی لباس است. اینجا لباس سفارش می دهید و   ظرف دو هفته در ایتالیا و در كمپانی «دلچه گابانا» در سایز خود شما دوخته و برای شما ارسال می شود.

طرح هارو باید توی كاتالوگ ببینم؟

بیشتر برای پرو لباس های زمستانی آمده بودند، اما كاتالوگ هایی 400صفحه ای با بالاترین كیفیت در چاپ، در برابرت، روی میز چوبی منبت كاری شده ای قرار می گرفت و نوری روی آن می تابید و فنجان قهوه ای به دستت می دادند و بعد كه ورق می زدی هر كدام را كه انتخاب می كردی توضیحی پیرامون طرح آن عكس و لباس های تن مانكن می داند.

ببخشید من در واقع دنبال یه طراح لباس می گردم.

مرا به سمت در خروجی راهنمایی كرد. باید از آنجا بیرون می رفتم. در را باز كرد.

هیربد جان! ببین این آقا چی می گه.

هیربد مشتاقانه به سمتم آمد، جوری كه حس كردم آشنایی چندین و چند ساله است.

شما طراح مد و لباس هستید؟

اونجور كه میگن.

شاید براتون عجیب باشه اما من فقط یكسری سؤال درباره طراحی لباس دارم. اگه ممكن هست.

(خنده) من استاد خوبی نیستم.

شما برای برند خاصی طراحی می كنید؟

قبلا آره الان اما شخصی كار می كنم. چطور؟

به خاطر درآمد؟

هم درآمد، هم اینكه این جوری میتونی فكر خودتو بهتر بذاری وسط برای طراحی. خیلی عجیب سؤال می كنی!

تحصیلاتت چیه؟

من طراحی پارچه خوندم تو آلمان. الان سه یا چهارتا مزون دارم. لباس طراحی می كنم، می دوزم، بعد شوی لباس می ذارم.حالا متناسب با اون مشتری هم پیدا میشه.

آهان.

كارت ویزیت اش را از جیبش بیرون می آورد؛ «اِل دیا»

وضعیت مد ما امروز خیلی فلجه. به خاطر اینكه یا تو بخش خصوصی میرن سراغ طرح های اروپایی كه خیلی به فرهنگ ما نمیاد یا با یه سری نشانه ها و المان های مسخره سعی می كنن مثلا هویت ایرانی بدن بهش.

شعر بنویسن رو كت مثلا.

واقعا گریه داره بیشتر. میدونی مثلا یه دوستی دارم الان مدتیه داره روی لباس های دوره ساسانی كار می كنه، اما خوب میدونی همین كافی نیست. تو نمی تونی لباس دوره ساسانی رو بگیری بعد بیاری مثلا تو طراحی پیراهن یا كت ازش استفاده كنی. اون یه ساختار دیگه ای داره. حالا اگه رفیق من بخواد همچین كاری بكنه به نظرم خیلی مسخره میشه. چند روز پیش یه سری بافتنی دیدم كه اخیرا توی ایتالیا طراحی شده كه خیلی چسبان و اندامی بودن ولی خیلی شكل كهنه ای داشتند ؛ مثلا شكل دكمه هاش یه جوری بود كه یاد بافتنی های قرون وسطایی می افتادی. كلا یه سمت این بافتنی ها درازتر از یه سمت دیگه بود. دو هفته بعد تو تهران عین همینو دیدم- دقیقا یادم نیست تو پالادیوم بود یا كجا؟ خوب این مسخره است دیگه. باید از خودمون سؤال بپرسیم كه اون اگه قرار باشه بیاد اینجا بعد ما بپوشیم اش، باید چه شكلی بشه.

ببین !رنگ و این چیزها هم مهمه. الان یه كت چهارخونه دیدم، شبیه كت اسكاتلندی بود دائم می گفتم چه جوری میشه اینو پوشید آخه؟!

حالا اون یه بحث دیگه ای داره. اون كه تو بدونی برای كی باید كار بدوزی این خیلی مهمه ولی میدونی خیلی ها میان و تكی كار سفارش میدن. شاید مثلا این قابل قبول باشه ولی وقتی بحث سری میشه و تو مثلا داری برای یه برند طراحی می كنی و قراره كه اون برای آدم های مختلفی تو كشور یا كل جهان عرضه بشه یه فضا و شرایط دیگه ای داره. باید خیلی بیشتر به محیط هدفت فكر كنی. اون موقع كه با یك برند معروف ایرانی كار می كردم، مدیراش خیلی توجهی به این نگاه نداشتن. اونا می گفتن، بزن بره. یه ژورنال می آوردن از تركیه، بعد میذاشتن جلوت و می گفتن مثلا این خط رو از اینجا بردار ببر بذار اونجا یا مثلا رنگ این سطح رو با اون عوض كن. حتی به این فكر نمی كردن كه مثلا پارچه یا نخی كه تو اون طرح اصلی هست، روی همون كار جواب میده و قرار نیست مثلا روی پارچه دیگه ای بشینه.

خیلی بده.

كاریش هم نمی شه كرد. ما تو صنعت مد حرفی برای گفتن نداریم امروز. به خاطر اینكه نه پول خوب وسطه نه فكر خوب. همه اش شده یه جورایی برداشتن ایده از این سمت و اون سمت و میشه همین لباس های زشتی كه امروز همه مون داریم می پوشیم.

لباس تنت طراحی خودته.

نه! من نمی تونم به این سادگی لباسی به این قشنگی دربیارم.

جوانی با سویی شرت قرمز «پوما» در تاریكی برای هیربد سوت زد و هیربد باز دست هایم را سخت فشرد.

• نفهمیدم كه برای چی این سؤال ها را پرسیدی ولی خوشحال شدم به هر صورت. با اجازه…

و رفت. من كوچه های خلوت و تاریك جردن را تا اتوبان مدرس پیاده آمدم در فكر كت اسكاتلندی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *